![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
سلام می دانم که نبودم اما آمده ام که بمانم پس مرا بخوانید . تنهایی می ترسم . حتا از خودم . (قربانتان سامان )
بهار ا نه از می پوشم از می خزم از خاک از دشتی که دیوانه شد از پرندگانی که بال می زنند در من در من بال میزنند تا جنسیت درخت . کوچه ای که در من می وزد هر ساله عاشقیتان را می بیند با من ابر حامله ایست و دست به هر رودی که می کشم طغیانی می شود زیبا من عمو نوروز کوچکی هستم غریب .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:27 توسط سامان بختیاری |
|
|
سلام به تمام دوستانی که در شعرشان نفس می کشم .نمی خواهم چندان بنویسم . فقط :
زنگ آخرجهان مجموعه ای بود از من که در ۸۳منتشر شد .در گرماگرمی که هنوز شعر ۸۰مسیرش را نیافته بود و می رفت که شاعران تازه با بیرون رفتن از زیر سایه هفتادیها دهه ی جدیدی را در شعر رقم بزنند که خوشبختانه الان به آنجا رسیده اند . و اما : زنگ آخر جهان برای من زده شد . و آن را به خاطراتم سپرده ام . می خواهم بگویم در این سه سال دوستان فراوانی با نقدشان مرا راهنمایی کردند . که همه شان را می ستایم .اما به رسم حرمت نگاه داشتن .نقدی را که باران سپید عزیز بر این مجموعه داشت را در این پست می آورم . به امید موفقیت شاعران نسل تازه ی ۸۰ که تلاش شد تا این جوانه ها سر بر نیاورند که خوشبختانه اکنون در قامت درختی تناورند.
به بهانه ی دیدار با مجموعه شعر سامان بختیاری خطر بیخ گوش زنگ آخر است!!! .............. باران سپید « زنگ آخر جهان » ، مجموعه شعریست از سامان بختیاری که در اسفند 83 توسط انتشارات داستان سرا در 80 صفحه با 41 شعر به چاپ رسیده است. طرح روی جلد که کاری از سیاوش برادران است ساعت شماطه داری را نشان می دهد که در ساعت دو و ده دقیقه در حال جیغ کشیدن است! که فکر می کنم نوشتن درباره طرح جلد را بگذاریم برای وقتی دیگر شاید حالا هم برای نوشتن در باره ی زنگ آخر دیر شده باشد . اصولا در باره ی نوع حروف چینی و یا طرح جلد و دقت چاپ هم در اینجا حرفی نمی زنیم.
اگر به طور کلی به این اثر بپردازیم ، می توانیم تا حدودی مختصات زبانی ، ادبی و حتی فکری شعر دهه 60 تا اوایل 70 را در آن بیابیم: لغات و ترکیبات فارسی امروز، تنوع موضوعات در کل اثر، اشاره به مسائل خصوصی زندگی، توجه به مسائل اجتماعی ، در نظر داشتن مخاطب معمولی،استفاده خودآگاه از سمبل ها و نشانه ها و تلاش در بیان نمایی از حقیقت ...! آنچه که در اکثر شعرهای این اثر کاملا ملموس است، روائی بودن آن و استواری و پیوستگی سطور در محور عمودیست به طوری که سطرها صرفا جهت انسجام روایت توالی منظمی دارد و این توالی سبب شده نتوانیم یک سطر را از کل متن منفک بدانیم. به قولی حذف هریک از سطرها در مسیر روایت و فهم مخاطب !! ایجاد اختلال خواهد کرد . در واقع در یک ارتباط فرامتنی می بینیم که متن تحت تاثیر داستان قرار گرفته ( به سوی داستان وارگی پیش می رود ) به نحوی که عنصر روایت در آن اهمیت زیادی یافته و برجستگی خاصی دارد .اگرچه برای حفظ شاعرانگی متوسل به تصاویری انتزاعی شده و به زیبایی از پس آن برآمد اما نمی توان تصاویر از این دست را در فضای شعر امروز قرار داد چرا که نگاه امروزی به تصویر خود تحول یافته و نگاه شاعر امروز به موضوع تصویر خود می تواند محل مناقشه ی بسیار باشد. لیکن در فضای اشعار دهه های گذشته می توان از این رو یه کارهایی را مشاهده نمود . ( شعر بانو – ص 18 ) از پس پنجره خیره در انتهای شهر آه می کشد آینه را بانو را می گویم نشسته در روز – این آفتاب همیشه – به فکر منجوق دوزی پیراهن شب است . . . *** رفتار مستقیم گاهی سطرها آنقدر در برخورد مستقیم قرار می گیرند شعار زده می شوند که به نظر می رسد مولف می خواهد یک دریافت قطعی را به مخاطب تحمیل کند. (شعر بانو – ص 19) زندگی را قسمت می کند دشت را کوه را شهر را نه شهر را نه دشت را با قاب پنجره به دیوار زده است . . . در برخی از قسمت ها با زیاده گوئی و کش دادن یک فضا رو به رو می شویم که حس جدیدی را برای مخاطب به همراه ندارد. جز این که این دراز نویسی های بی مورد ما را از ادامه ی متن به گمان تکرار مکررات باز می دارد. (آقای شعر- ص 7) تخم شب می شکنم تا زرده خورشید سرخ کنم با فنجانی قهوه یا شاید چای پیش از چکاندن حنجره خروس یا تحریر خوانی هر پرنده دیگر هر صبح شعری دم می کنم ...
دست زنی را بگیرم و به تختش بدوزم شاید اگر دوستش داشتم در امتداد تخت به قرص های خواب عاشق نمی شد.
تا کوزه در آب کف بزند و کسی در آن طرف رود گلی به آب بسپارد *** آنچه می نویسیم برای نوشتن کافیست ! توقع داریم مولف از زیاده گوئی ها اجتناب کرده به ایجاز برسد. حتی ترجیح می دهیم که کمتر دچار کلی گوئی شده به اجزا بپردازد. اما متاسفانه کلی نگری و زیاده گوئی در برخی از سطور آزار دهنده است. امید وارم مجبور نباشم توضیح داده و تاکید کنم که ایجاز الزاما برای کارهای بلند اطلاق نمی شود و نفس درازگویی بی مورد که باعث گشتن به دور خود می شود مورد نظر است .
من که به کوه بودن خود عادت دارم تا راست بمانم و به کوه نرسم (قصه – ص 25) من اما خورشید را روشن نکرده ام که فوتش کنم . . . در برخی از شعرها به حس رومانتیک ملموسی می رسیم که می شود اقرار کرد شاعر در ابراز و به تصویر کشیدن آن توانائی کافی را دارد اما به جسارت لازم نرسیده است.
می خواستم ابراهیم تر از آتش بسوزم در عمق چشمهات... (زندگی – ص 17 ) من تمامی خودم را به تو می دهم ای عشق بی هیچ مزاحم تازه ای. *** می دانستم که شاعراست این ! در جاهای محدودی از اشعار این کتاب به سطوری بر می خوریم که جملات به سمت محاوره شدن متمایل می شوند و می بینیم در همین جاهاست که شعر جذابیت و دلچسبی خاصی را با خود به همراه می آورد. در واقع در سطرهائی که شاعر از فخامت ( براق شده بود به چشم های سیاهی... یا کرم ها خنیاگران زندگی اند ( وصیت نامه – ص 41 )) می کاهد و به صمیمیت می رسد، شعر مطلوبتری را خلق می کند..
کسی نیست که دست حافظ مادر مرده را بگیرد و به آن طرف پل ببرد آقا شراب تلخ می خواهد شاخه نباتش گم شده است...
• مرداد 55 – ص 14 • همین جوری – ص 52 برای این دوست گرامی موفقیت های بیشتری را آرزو دارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:38 توسط سامان بختیاری |
|
|
پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر
دستم را به دریا می ریزم تا چه اندازه ماهی در این خطوط بیهوده بلغزد هر چه می گردم نیستی در کوسه حتا در مرجانهایی که کف خوابند حتا . به تازگی ستاره ای از شلوارم بالا می کشد و در کور سوی کمرم فکر زایش دردی دیرین جان می گیرد . پاهایم را چال می کنم تا شاید ازتو چیزی در من ریشه بدواند و دستانم میوه بدهد و بعد بگویم می بینی من از تو سرشارم در این سینه ستاره که هیچ مویرگی پیدا نمی شود تا پا در قلبی سفت کرده باشد این خطوط متورم با جریان گردش کلمه اکسیژنی از تو به نیمکره ی مغزم نمی رساند کلمات من پارس می کنند و هر پاچه ای که می بینند سیخ می شوند هر چه خودم را می مالم به این زندگی رنگی از تو نمی گیرد رنگی از من نمی گیری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:33 توسط سامان بختیاری |
|
|
.... همیشه عینک
میتوانید بنشینید مهم نیست هر صندلی که خالی دیدید دارد شروع میشود . لطفا بنشینید. کجا ؟ همین جا هاااا آه همین کنار برای شنیدن یک شعر همیشه عینک نمی خواهد کمی بوی تند لذت کافیست . داشتم میگفتم . می گفتم ؟ از خداحافظ که پیاده شدیم قطار سرنوشت خودش را رفت و ما خودمان تو سی خودت رفتی و من سیمرغ چه می دانستم . تا راهی بشوم به وادی کلمات . گفتم که برای نوشتن یک شعر عصرانه ای کافیست . در چشمهات قهوه ای تند بخار می شد و وردی که ته می کشید در من چه کلماتی که رژه میرفتند . فوت کن پسر فوت اجی مجی لا جهنم هنوز که پا برجایی هر چه بود قهوه ای تند مهارش نکرد این سرنوشت سگی را . همه چیز مهیاست فنجانی که بر جاذبه ی میز لم داده و انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است . ما که هیچ بماند برای شاملوهای قدو نیم قد که شاعرند . با این همه واژگان مسلح با ید خودمان را گیر نمی دادیم که زندگی رنگ دیگری می شد. ببخشید برای دیدن این شعر بلیت دارید؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37 توسط سامان بختیاری |
|
|
مصاحبه ایرنا با سامان بختیاری را اینجا بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:27 توسط سامان بختیاری |
|
|
پای کلمه که در میان باشد باید حساب همه چیز را جدا کرد آن هم برای جماعت شعرا من تو و شمای شاعر که هر روزت را خب چه می شود کرد هر کس به طریقی . از این مقدمه نویسی که بگذریم (م )باید به دردی اشاره کرد که گاهی سر باز می کند و بوی گندش عالمی را درگیر . سرمان در لاک خودمان بود و با کلمات زندگی می کردیم ما که می گویم شهری با جریانی رونده بله ایلام وقتی پای خاک در میان باشد ناسیونالیزم محلی ما هم گل می کند نام علی ابدالی را شاید شنیده اید میانه قدی لاغر با اندک ریشی که بر چانه اش به جامانده و هر دوی ما درعینک مشترکیم علی ابدالی همان کسی است که مدتهاست برای استقرار شعر دیجیتال عرق ریزی می کند بد یاخوبش را نمی دانم و اینکه تا چه حد این جریان را می پذیرم اما این را می دانم که علی کلمات را اینگونه می پسندد و این در مصاحبه هایش واضح است اما چرا این همه سطرها را دراز به دراز پشت هم می خوابانم باید برسم به اینکه لمپنیسم در همه جا هست چه در شعر چه در معر و اینکه هوچی های بوق و کرنایی شوخی شوخی و فی البداهه آمده اند تا با میو میو کردن گربه ی عزیزشان علی را پاک کنند و شعر دیجیتال را چون لقمه ای آماده در دهان بچپانند و اینجاست که این خاک لعنتی قلقلکم می دهد که کلماتی را که از ایلام پا گرفته اند تنها به نام خودمان صادر می کنیم به نام (علی ابدالی ) این پست را به حرمت دفاع از آنچه که هست در این دنیای مجازی می نویسم همصدا با حسین شکر بیگی –جلیل صفربیگی –مهتاب رشیدیان –حسین خدنگ –اکرم خانه ای – عبادجوهری –مهرزادمیرزایی –و.... آنقدر بچه های این خاک که کم کم دارند جایی در دلها باز می کنند بی هیچ گربه ای و بوق ماشین و حتا شهری مثل پاریس . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:5 توسط سامان بختیاری |
|
|
در مادرم می خوابم از پدرم بر می خیزم . اما چه کنم این خانه گنجایش سه نفر بیشتر را ندارد . در زنم پا می کشم و پسرم در فقراتم سر می خورد هر روز تا دگردیسی یک مرد پیله می شوم هر روز از امتداد تخت راهی می شوم تا آقای بختیاری آقای بختیاری در کشویش جا می شود در میزش نوشته می شود آقای بختیاری در کتش تنگ است در شلوارش گشاد و این وصله ی ناجور صبحانه ای تلخ است همکاران گرامی اضافه کاریتان هجی کردن آقای بختیاری است مشتری اول در من حواله می شود تا دانشگاه علوم پزشکی بندر عباس ((الو سلام عامو خانم شرجی دارید اونجا ؟ تا واریز بشم توش )) مشتری دوم در من نقد می شود و مشتری سوم و چندم و چندم . همکاران گرامی بره های مسیح در شما می چرند و گاوی عمیق در آقای بختیاری ماغ می کشد . هر روز از این دنده تا آن دنده باید بشوم تا خیابان را بچسبانم به خواب نیمروز زنم . تا کودکم بشاشد به فلسفه ی عشق باراندازی که آقای بختیاری است قاعدتا زنش خودش را در آن می شوید و از کشتی خبری نیست الا لنگر خدا شاهد است آقای بختیاری زنش را دوست دارد کلمه را هم کلمه را دوست دارم پسرم را هم کتش را دوست دارد کلمه را هم و چقدر می خواهم آقای بختیاری را در میزش جا بگذارم و همکاران گرامی چقدر خرید . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:41 توسط سامان بختیاری |
|
|
کاتی کوتی کلماتی
کاتی کوتی کلماتی کلماتی رونده در راهی دور تا راهی دور تر از دور کلماتی چسبنده بر پایی لنگ . از ابتدای این دروازه درهایی بسته تا دردی ناقص انسانی ناقص تر . من می رسم
نمی رسم
می رسم
نمی رسم
می رسم
نمی رسم پاهایم ریلی موازی واینکه باید چمدان پا بشود تا در ایستگاه دستی بتکاند برای باد . تو می توانی معطل بمانی در خودت و تاخیر بیاندازی در عاشقیت می توانی چیزی بنوشی مثلا زهر ماری شبیه این قطار و هی فحش بدهی چمدانی را که بی من راهی شده من کاتی تو کوتی من کلماتی می خواهم هرزه کلماتی زشت تر از آلت زنانه و هر چه بیشتر زور میزنم کمتر سوراخی برای خزیدن میابم من امروز می خواهم ریشم را بزنم زنم را و تصمیم گرفته ام یقه ای را که تا کنون خفه ام می کند بچسبانم به میخ . تو میتوانی هنوز در خودت معطل بمانی و این راه این بی راه کاتی کوتی . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 1:0 توسط سامان بختیاری |
|
|
با سلام پاییز و ناگزیر پاییز .
نه ردی از دستی نه پایی بر راهی جا می ماند ادامه ی ما در داستانی تازه تر شاید به بایدی برسد من در تمام این سالها شق الدریا یی نکرده ام دستم به روشنی هیچ لامپی نبوده حتا میزی برای آخرین شام نداشته ام از خونم در خودم بودم نفس نفس زنان تا راهی در چشمانی ساده اما غریب تکه هایم را بچسبان پازلی به هم ریخته ام عمری نبود این که شبی ماهت را قاب نگرفته باشم یا نامه ای در باد به باد نداده باشم اصلا نبود روزی که خیابانی در رگانم پا نزند و نامی جز تو برلبانم نبض بشود پاییز دارد آرام منطقش را هجی می کند فقط کافیست راهی که آمده ام فوت کنم تا بعد پاییز دارد کم کم . . . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 23:4 توسط سامان بختیاری |
|
|
سلام از اینکه عمری نبودم اگر چه چند ماه بی گناهم از اینکه دوستان زیادی آمدند و نوشتند و حکم بر
نامهربانیم دادند اما گاهی وقتها سکوت زایشی دوباره دارد اگر چه ناقص اما دوباره زیستنی زیباست . تا یادم نرفته از دور روی ماه پژمان الماسی نیا را ببوسم که با چای تلخ دوستان را به شنیدن زنگ آخر جهان دعوت کرده ودیگر اینکه شعری تازه از پس روزها کلمات بیدارم کنید با کلماتی |