ادبی هنری
من ، کوه ،صخره و این دره های سرگردان پذیرفته ایم که بمانیم

بایستیم

و از ایستادگی خود لذت ببریم

باد در چشممان می رقصد و روزگار مدیدی است خاک سرمان را شانه می کند و سنگها دکمه هایمان را سفت.  

ما اما پذیرفته ایم

که رود ها به بیراهه می روند و هر چه رونده است و پرنده راه به جایی نمیبرند

پدرم کوه

 مادرم کوه

 فرزندم کوه 

 به همین دلخوشیم که بلوط پوستمان را می خاراند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 19:36  توسط سامان بختیاری | 
با سلام  و شاد باش به پاس نوروز ۹۳اگر چه با کمی تاخییر . فعلن در سال جدید خبری نیست جز شاید انتشار مجموعه شعرهای کوتاهم . اما در اواخر اسفند ۹۲ به همت دوست عزیزم  جلیل صفربیگی و نشر فصل پنجم مجموعه ی شعر کردی ام با نام عکس یادگاری با مرگ منتشر شد. دوستان علاقه مند برای دسترسی به این مجموعه می توانند به ناشر تخصصی )فصل پنجم ( مراجعه کنند و یا از طریق ایمیل با خودم و یا جلیل صفر بیگی تماس داشته باشند .امید که مورد نظر شاعران و منتقدان عزیز قرار بگیرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 18:45  توسط سامان بختیاری | 
نبودن نه به معنای فیزیکی آن که روحن نباشی ، این حکایت منی است که گاهی فکر می کنم هستم اما به واقع نیتم .جامانده ام از خودم ،از شما و شاید از کلمات که این سالها تنها همراهان بی منت من بودند.

1-

کلاغ ها بر دماغم نشسته اند

گرگی هار تنهاییم را زوزه می کشد

با این گلوی پاره و

ردپایی بریده بریده

تانکی جامانده از دشمنم که کودکان با من عکس یادگاری می گیرند

2-

با همین سه حرف کوچک

چه حنجره ای دارد

بمب !

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 22:22  توسط سامان بختیاری | 
برگردیم به قبل

به روزهایی که از یقه ی پیراهنت سر می زد

به شبهایی که ماه را با لبانت فوت می کردی

به زندگی که دست آموزت بود و با یک اشاره ات جهنم می شد

به قبل تر برگردیم

اصلن بیا به خالی این خانه برگردیم

وقتی به جای تو روی همه ی مبلها لم می دادم

به تخت ها و کوپه های  یک نفره

"چند نفرید آقا :؟

خودم و تنهایی لطفن چشم اندازش چسبیده به ریل باشد "

می بینی تو نبودی قطار راهی بود        زندگی قدم میزد

و من مسافری رفته بی خیال برگشت

موافقی برگردیم به قبل ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 19:29  توسط سامان بختیاری | 

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2012\12\12-18\11-43-18.htm&storytitle=سبزينه 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 17:12  توسط سامان بختیاری | 

نقدجلیل صفربیگی برانگشتی که تا قعر این قصه تلخ است

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 17:0  توسط سامان بختیاری | 
علیرضا نوری

 

نگاهی به مجموعه

انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است

سروده : سامان بختیاری

 

 

 

مجموعه " انگشتی که تا قعر قصه تلخ است " مجموعه ای است با زبانی  سالم ،  یک دست  با سطرهای به شدت همگرا ، پا گرفته در شعر  و  با همراهی تصاویری همواره قابل تبدیل به عینیت که هیچگاه بار پیچیدگی شعر را بر دوش زبان نگذاشته اند . از لحاظ مفهومی هم همواره تلاش کرده است تا دغدغه های عمومی را بر اساس تجربه و درونیات خود بیان کند اما این بیان درونی هیچ گاه اجازه تنفس را از مخاطب نمی گیرد.. 

 

کلمات را از راست به چپ بغلتانی و

بعد عینکت را روزی سه وعده   ها  کنی

از دودمانت به دود سیگاری بسنده کنی .

میان این همه آدم خالی بروی و خالی برگردی .

و سعی کنی شبیه تر بشوی به چشم ها یشان با همین ارتفاع مشخص .

شب ها برای خوابیدن تبصره بگیری از قرص .

آن وقت می بینی

سامان بختیاری شدن کار سختی نیست

 

 

سطرهای بختیاری کمتر روشی مستقیم را برای بیان پیش میگیرند و این یکی از مهمترین ویژگیهای این مجموعه است ؛ سطرهای پیوسته که قدرت برون رفتهای خوانشی را به مخاطب میدهد واین  فضای ذهنی آزاد مجموعه از موفقیتهای بختیاری است...

 

 

مرگ گاهی اتفاقی روی پایمان می نشیند

گاهی در خوردن بستنی لیسمان می زند

و گاهی بی آن که بخواهیم 

با ما عکسی فوری می گیرد

 

***

آه معشوقه ی نئوآندرتال من

گفتم که

آمده ام دریا باشم تا خورده از کمر

تا موج بردارم به ادامه ای  دور از تنبور

تا پچ پچ سنگها را دیدم تازه فهمیدم

هولمان داده اند از بالا

مهم نیست

آمده ام که آدم باشم

اگر نه تنها

تنها

آدم باشم

 

 

 

و گاهی هم سطرهای بلند مجموعه   مخاطب را از فضای مورد نظر شاعر دور میکند ؛ آن هم برای مخاطب امروزی شعر..

 

 

وقتی که رود همان مفهوم ممتد است تا رسیدن  به  سوختن  تا  رسیدن

از هرچه  رو به من دارد نی

میخواهم مفهوم  انتزاعی  یک دستشویی باشم  تا راحت فکر کنم به

پیله بودن این همه واژه

 

***

 

نه اینکه بودن یا عکس بودن

فقط راهی باشد  تا بتوان پا شد و یادآوری باشد تا بتوان دورتر بود.

اول گفتم دستی ببرد تا این همه موی آشفته  را بترسانم  تا اثری از

لبهای این ماه بر چهار گوشه آسمان بچسبانم

 

 

 

مجموعه سرشار از زندگی و رخدادهای  قابل لمس است ، حالتهای همه گیر و قابل پذیرش ؛  بختیاری همواره نگاهی تلخ اما آگاهانه به جزئیات روزمره و پیرامون خود دارد و این تلخی گاهی گفتگویی میشود با مخاطبی که حالت شاعر را به خوبی میشناسد..  و گاهی هم تنها روایتی میشود برای کاستن از اندوه و رنج شاعر..

 

 

شلوارم

شلوارم را که می پوشم ، پا نیستم

دیگر حتی دلی گرم برای نام های ساده در من نیست

وهر چه بلند تر جیغ می کشم

خفه تر از سیاه چاله های کهکشانی گم می شوم

می ترسم

شبها که تخت بر درازای من پا می کشد

آن چه پیش از تو می خواندم با تو اشتباه بشود.

 

 

***

 

 

ما همیشه تکیه کردیم  بی آنکه زیر پایمان سفت باشد

این دریای به راه افتاده آبستن است

از این خیابان ها جز راهی کشیده تا دور انتظاری نیست

از این درختان جز تحمل برگ ها بر گرده انتظاری نیست

از این مردم

از این مردم...

آخ از این مردم.

 

 

 

 

 

نوع به کار گرفتن تصاویر ، مهمترین ویژگی این مجموعه است ؛ بختیاری در این مجموعه گاه تصاویری می آفریند که بسیار گسترده تر از یک روایت است ، تصاویری گاه ساده که میل پیچیدگی خاصی دارند

 

 

 

فکر کن چه خط مضحکی است مرز  وقتی میشود دستی دراز

کرد تا دستی تازه را مرور کنی

 

***

 

پرنده ها بر می گردند

ماشین ها بر می گردند

چمدانها بر می گردند

آدم ها

تنها آدم بر نمی گردند

 

 

در مجموعه " انگشتی که تا قعر قصه تلخ است " سطرهای وجود دارند که چینش کلماتشان  بر مبنای ذهنیت کتابخانه ای  مخاطبان ، در انتخاب و گزینش کلمات نیست ، به این معنی که بختیاری از کلماتی استفاده کرده که شاید در فضای گفتاری جامعه و احساسی شعر ،   نوعی  بیگانه گویی باشد. هر چند این انتخاب خللی درسالت شعر و زبان ایجاد نکرده است  اما از منظر  غیرعادی شنویِ  مخاطب امروزی ، قابل اهمیت است...

 

 

 

می توانی باشی

عصاره ملخی از مقدمه ابن خلدون

یا پروانه ای ناقص از دگردیسی در کلماتی مفرح

 

***

روزی که مختصات  آشپز خانه  بر جغرافیای تنت آویزان بود

وقتی که قل قل قلبت از سررفتن شیر نمی جوشید

 

 

 

به امید موفقیتهای بیشتر این شاعر توانا

تیر ماه 1391

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 18:56  توسط سامان بختیاری | 
بالاخره متولد شد

انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است

راهرو ۱۶ غرفه ۲۳ انتشارات داستانسرا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:40  توسط سامان بختیاری | 

شعرکوتاه چرایی و آسیب ها (روزنامه اطلاعات

سامان بختیاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:52  توسط سامان بختیاری | 
 

 

خبر انتشار مجموعه شعر سامان بختیاری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:55  توسط سامان بختیاری | 
 

 

نقدی بر شترها از فینیقیه شیشه آورده اند

نقدی بر کتاب جلیل صفربیگی در روزنامه اطلاعات

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 20:43  توسط سامان بختیاری | 
نگاهی به مجموعه شعر از تاریکی و اوراددیگر سروده ی حسین شکربیگی

در روزنامه اطلاعات

 نقدی بر مجموعه حسین شکربیگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 20:20  توسط سامان بختیاری | 

برای بردیا و برنا که نه امید عصا شدنشان را دارم و نه می خواهم دیواری باشند که در

سایه اش بنشینم تنها خوش باشند و خوشبخت .با شاد باش نوروز ۹۰

 

سپرده ام خودکار بیاورند تا کلمات را بخوابانم

نبض این سطر را ببندم به نوسان جوهر

بعد ساده بگویم :

می بینید ، زندگی در یک سطر هم شدنی است

دیر وقتی است جا مانده ام از کاغذ و هر چه کلمه می پوشم باز سردم است

به پسرانم سپرده ام

شبها که به خانه می آیند

آهسته تر گریه کنند

تا شعر آسوده تر بمیرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 17:25  توسط سامان بختیاری | 
ماهی ها

از رودخانه  برگشتند

با قلابی بر دوش و

ماهی گیری در آغوش

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 18:16  توسط سامان بختیاری | 
اتفاقهایی که از مقابل پنجره می گذرد

بگذارید بگذرد.

در خیابان روبرو دستی از دستی جدا می شود .بعضی ها به عشق زل می زنند و

مرگ توی سر بعضی ها راه می رود

در خیابان روبرو . بگذارید این خیابان خیابان باشد با همین درختان معصوم . با همین عابران آواره با همین دخترکانی که هر روز خودشان  را به رنگی در آغوشی می خوابانند .

در خیابان روبرو کلمات بر کارتن می خوابند و با کشیدن بهمن کوچک پیروزیشان را دود می کنند.

بگذارید این خیابان  خیابان بماند .و کفشها صاحبانشان  را به پیش ببرند

بگذارید کودکان وق بزنند .

و در حسرت بستنی مادرانشان رابلیسند.

 در خت برود بهار بیاورد .زمستان سقط کند و ایستگاه اتوبوس مسافرش را

به خواب بعد از کار روزانه برساند.

کلمات محدب بشود زایمان بکنند.

.

بگذارید خیابان راه خودش را برود تا اضلاع هندسی آن چشم اندازی باشد برای رفتگان .

جملات از خواب برخیزند و در صفوف فشرده، نان فرزندانشان را به خون بزنند.

این خیابان اگر نباشد خیلی چیزها عوض می شود .پنجره رنگ می بازد

کلمات منحنی می شوند .فرسوده می روند تا پستوی خانه حناق می گیرند .

پس بگذارید این خیابان خیابان بماند.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 18:42  توسط سامان بختیاری | 
سهمی از تمام دریاها برای شما که در ساحلی مست قدم می زنید

سهمی از جنگل

سهمی از شالیزار

سهمی از استوای معتدل دلداگی

اصلن تمامش به نام شما

از آرامش

از خواب  

و شاعرانه تا زندگی  دویدن

برای شما               همه و همه

تنها جنگ را برای ما بگذارید

و خیره شدن در چشمان منقلب سربازان  جوخه ی اعدام

تنها صدای خس خس خمپاره برای ما و از ترس مرگ از سوراخی به سوراخی خزیدن

زنجیرهایتان را بفرستید پاهایمان عادت دارد

چشمانمان به پنجره میلی ندارد  دیوارها را پست کنید . 

در سرزمین ما هنوز ابتدای خلقت است

و آدمها برای آب از غار بیرون می زنند

ما اینجا برای اکسیژن غوغا داریم برای یک نفس راحت مردن

برای نوشیدن خردل روزانه در صف گاز سر می بریم خویش را

برای تملک آزادی هنوز سر می بریم نیاکانمان را

و بازار میله اینجا داغ است .

 داغ

سهمی از تمام دنیا به نام شما

سهمی از تمام قفس به نام ما

ما نوزادان جهان سومی عادت داریم

به ترس

به شب ادراری شاعرانه

به مرگ عادت داریم  
+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 19:55  توسط سامان بختیاری | 
 

همه چیز از اول

سبزها را به درختان برگردانید

پاهای رفته را به تخت خواب

کسی نه راست برود نه چپ .

به دیوار ها تنها آجر بچسبانید                    تنها پنجره

بگذارید دست باد برای شانه زدن آزاد باشد                     بر شانه های کسی پا نشوید .

در کوچه هر چه می خواهد باشد  از لبخندی کج چا مانده بر پوستری رنگی خبری نباشد .

همه چیز از اول

. مرگ را به کناری بغلطانید واین سفید  را از روی زندگی بردارید .

بازی تمام نه    دوباره از اول

 من سوختم قبول نیست شما هم نسوزید

آدمها را به خانه خانه را به آدمها              خیابان نفس راحتی بکشد

روز خوبی داشته باشید" .به هم بگویید  با کلاهی که از سر بر

این سرهای معلق را ببوسیم

و بی خیال بگذریم از زخمی که در جمجمه شان لبخند می زند .

 می توانیم دوستان خوبی باشیم

می بینید به همین راحتی

آب از تکان خوردن جا می ماند.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 16:52  توسط سامان بختیاری | 
                                                  

 سامان بختیاری در شعر ایلام

سامان بختیاری در پیاده رو

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 17:52  توسط سامان بختیاری | 

کتم برای فرزندانی که دست کلمات را بگیرند و به هوا خوری ببرند

 

بشقابم ، به یاد گرسنگان آفریقا

 

در این 90متری بی اتفاق صدایی نیست

 

جز کفشهای همسایه که سطل زباله را به خیابان می رساند.

 

دیگر خیالم راحت است

 

لمیده بر کاناپه . روزنه ها را می پوشانم

 

با استنشاق کلمات ، آرام چشم می بندم

 

در این 90 متری بی روزن

 

چه شبها که خندیدیم چه شبها که نخدیدیم

 

فردا تیتر اخبار :

 

" شاعران پیش از آنکه به دنیا بیایند ، به دنیا می آیند ؟"

 

در این 90 متری بی اتفاق

 

همه ی ما به مرگ معتادیم و ترک کردنش کار سختی است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:48  توسط سامان بختیاری | 

از  امتداد بارانهای متمادی  ....

..

.

.

دستهایمان  چتر نشد

چه توفانها که از انداممان بالا کشید     چه توفانها

ما همیشه در زنانمان خوابیدیم و فرزندانمان از عصا شدن چقدر فاصله گرفتند .

ما همیشه تکیه کردیم بی آنکه زیر پایمان سفت باشد .

 

این دریای به راه افتاده آبستن است

از این خیابانها جز راهی کشیده تا دور انتظاری نیست

از این درختان جز تحمل برگها بر گرده انتظاری نیست

از این مردم

از این مردم ....

آخ از این مردم .

 

من به امتداد انگشت اشاره ی کودکم می اندیشم

به ساحلی دور تر از این دریای گیج

 

نعشی که به دوش می کشیم انسان است بیهوده به گور نسپاریمش

مرگ گاهی اتفاقی روی پایمان می نشیند

گاهی در خوردن بستنی لیسمان می زند

و گاهی بی آنکه بخواهیم

با ما عکسی فوری می گیرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:41  توسط سامان بختیاری | 
برای اینکه ۴ ماه نباشی لابد باید توجیهی داشت . دلیلی روشنتر از شعر . پر رنگ تر از کلمات .شاید تب

تند انتخاب کردنها و انتخاب نکردنها و چشم به دور داشتنهایی که بیهوده شد . شاید اگر که شاعر در بازی رنگارنگ سیاست مات نمی شد . برای این ۴ ماه نبوده ،می شد خود را سرزنش نکرد . باور کنید نبودن کنار شما سخت ترین درد است .

ما آدمها

ما آدمها از ترس تنهایی راه می رویم

 

قدم می زنیم و سوت زنان خیابان را در چشمهایمان هضم می کنیم

 

گاهی قاطی هم روزنامه می خوانیم و حتا اگر لازم شد

 

شعار می دهیم و راه پیمایی می کنیم تا وزنمان کنترل بشود .

 

بعضی وقتها نگاهمان خالی می شود

 

و تازه می فهمیم که قرار است بمیریم .

 

حتا از پشت عینک ترس از صورتمان بالا می کشد

 

و در پشت پلکمان جان می گیرد

 

ما آدمها وقتی با هم هستیم  تازه تنهایی در ته ذهنمان جا خوش می کند

 

و آن وقت قدم می زنیم و تند و تند با هم بودن را تکرار می کنیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:14  توسط سامان بختیاری | 

 فردا باشم

می خواهم فرداباشم  

تا از زنم تغذیه کنم

 می خواهم فرداهای فردا هم باشم

 تا خیس بخورم از کودکم

 می خواهم فرداهای فرداتر هم باشم

 تا جای من در صف نان خالی نباشد

 شما تاکنون خالی مرا شنیده اید

 

 

 

می خواهم فرداهای

 فرداهای

فرداهای

فرداها....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:18  توسط سامان بختیاری | 

 زندگی کار سختی نیست

 

  کلمات را از راست به چپ بغلتانی و  

بعد عینکت را روزی سه وعده  ها   کنی

از دودمانت به دود سیگاری بسنده کنی .

میان این همه آدم خالی بروی و خالی برگردی .

 و سعی کنی شبیه تر بشوی به چشمهایشان با همین ارتفاع مشخص .

شب ها برای خوابیدن تبصره بگیری از قرص .

آن وقت میبینی

سامان بختیاری شدن کار سختی نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:6  توسط سامان بختیاری | 

 

جنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ

 

خیابان راست

 

آدمها راست تر

 

فقط نمی دانم چرا این خون دارد از سرم می رود.

 

و رگانم عق می زنند تا من تهی بشوم از تو  از هر چه پیش از این بوده .

 

این سنگفرش حامله نه عابری سقط می کند و نه آفتابی از تنش در می آورد.

 

همیشه همین بوده این خیابان

 

همان راه مشجر از تیرهای برق .

 

کاری از تو بر نمی آید  جز اینکه در نقش پا باشی

 

پس ستون باشی تا  نیافتی

 

کاش تورا می کشتم  پیش از آنکه زخمی در سرت زایمان کند.

 

پیش از آنکه چهره ی محدبت لبخندی بشود جاری .

 

چقدر مسخره است !

 

تو از این جنگ چند ساله با هر دو پای سالم با هر دو دست سالم با مغزی سالم گذشتی .

 

کاش تو را پیش از اینها می کشتم .

 

تو ضد چه بمبهایی که نبودی

 

ضد چه آتشهایی که از چشمهای این خیابان می وزید.

 

ضد چه فحشایی که از ته ته یک دانه گندم برای نان شدن می تراوید.

 

کاش پیش از این می کشتمت که امروز

 

دردی در دلم لانه نگیرد  که چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:59  توسط سامان بختیاری | 

 

اشتب--------- اه ی

 

با خودم اشتباه شده ام

یعنی چیزی که پیش از این چشمم بود

حالا داشت کم کم راهی می شد بدتر از رود.

یا دستی که همیشه گریه می کرد تا بتواند کلمات را بلرزاند

امروز خالی کسی را بغل می کند که من هستم .

شلوارم

شلوارم را که می پوشم ، پا نیستم

دیگر حتا دلی گرم برای نامهایی ساده در من نیست

و هر چه بلند تر جیغ می کشم

خفه تر از سیاه چاله های  کهکشانی گم می شوم

می ترسم

شبها که تخت بر درازی من پا می کشد

آنچه پیش از این تو می خواندم با تو اشتباه بشود.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:23  توسط سامان بختیاری | 
 

 

 

 

سلام  می دانم که نبودم  اما  آمده ام که بمانم  پس مرا بخوانید . تنهایی می ترسم . حتا از

خودم . (قربانتان   سامان )

 

بهار   ا   نه

از می پوشم

از می خزم از خاک

از دشتی که دیوانه شد

از پرندگانی که بال می زنند در من      در من بال میزنند

تا جنسیت درخت .

کوچه ای که در من می وزد  هر ساله عاشقیتان را می بیند

با من ابر حامله ایست

و دست به هر رودی که می کشم طغیانی می شود زیبا

من

عمو نوروز کوچکی هستم غریب .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:27  توسط سامان بختیاری | 
سلام به تمام دوستانی که در شعرشان نفس می کشم .نمی خواهم چندان بنویسم . فقط :

زنگ آخرجهان مجموعه ای بود از من که در ۸۳منتشر شد .در گرماگرمی که هنوز شعر ۸۰مسیرش را

نیافته بود و می رفت که شاعران تازه با بیرون رفتن از زیر سایه هفتادیها دهه ی جدیدی را در شعر رقم

بزنند که خوشبختانه الان به آنجا رسیده اند . و اما :

زنگ آخر جهان برای من زده شد . و آن را به خاطراتم سپرده ام . می خواهم بگویم در این سه سال

دوستان فراوانی با نقدشان مرا راهنمایی کردند . که همه شان را می ستایم .اما به رسم حرمت نگاه

داشتن .نقدی را که باران سپید عزیز بر این مجموعه داشت را در این پست می آورم .

به امید موفقیت شاعران نسل تازه ی ۸۰ که تلاش شد تا این جوانه ها سر بر نیاورند که خوشبختانه

اکنون در قامت درختی تناورند.

 

 

به بهانه ی دیدار با مجموعه شعر سامان بختیاری

خطر بیخ گوش زنگ آخر است!!!  .............. باران سپید 

 

  

   « زنگ آخر جهان » ، مجموعه شعریست از سامان بختیاری که در اسفند 83 توسط انتشارات داستان سرا در 80 صفحه با 41 شعر به چاپ رسیده است.

   طرح روی جلد که کاری از سیاوش برادران است ساعت شماطه داری را نشان می دهد که در ساعت دو و ده دقیقه در حال جیغ کشیدن است! که فکر می کنم نوشتن درباره طرح جلد را بگذاریم برای وقتی دیگر شاید حالا هم برای نوشتن در باره ی زنگ آخر دیر شده باشد .

   اصولا در باره ی نوع حروف چینی و  یا طرح جلد و دقت چاپ هم در اینجا حرفی نمی زنیم.


*** با ارفاق آثاری متعلق به اول 70

   اگر به طور کلی به این اثر بپردازیم ، می توانیم تا حدودی مختصات زبانی ، ادبی و حتی فکری شعر دهه 60 تا اوایل 70 را در آن بیابیم:

لغات و ترکیبات فارسی امروز، تنوع موضوعات در کل اثر، اشاره به مسائل خصوصی زندگی، توجه به مسائل اجتماعی ، در نظر داشتن مخاطب معمولی،استفاده خودآگاه از سمبل ها و نشانه ها و تلاش در بیان نمایی از حقیقت ...!

   آنچه که در اکثر شعرهای این اثر کاملا ملموس است، روائی بودن آن و استواری و پیوستگی سطور در محور عمودیست به طوری که سطرها صرفا جهت انسجام روایت توالی منظمی دارد و این توالی سبب شده نتوانیم یک سطر را از کل متن منفک بدانیم. به قولی حذف هریک از سطرها در مسیر روایت و فهم مخاطب !! ایجاد اختلال خواهد کرد .

   در واقع در یک ارتباط فرامتنی می بینیم که متن تحت تاثیر داستان قرار گرفته ( به سوی داستان وارگی پیش می رود ) به نحوی که عنصر روایت در آن اهمیت زیادی یافته و برجستگی خاصی دارد .اگرچه برای حفظ شاعرانگی متوسل به تصاویری انتزاعی شده و به زیبایی از پس آن برآمد اما نمی توان تصاویر از این دست را در فضای شعر امروز قرار داد چرا که نگاه امروزی به تصویر خود تحول یافته و نگاه شاعر امروز به موضوع تصویر خود می تواند محل مناقشه ی بسیار باشد. لیکن در فضای اشعار دهه های گذشته می توان از این رو یه کارهایی را مشاهده نمود .

 

( شعر بانو – ص 18 )

از پس پنجره خیره در انتهای شهر

آه می کشد

آینه را

بانو را می گویم

نشسته در روز – این آفتاب همیشه –

به فکر منجوق دوزی پیراهن شب است . . .

 

*** رفتار مستقیم

   گاهی سطرها آنقدر در برخورد مستقیم قرار می گیرند شعار زده  می شوند که به نظر می رسد مولف می خواهد یک دریافت قطعی را به مخاطب تحمیل کند.

 

(شعر بانو – ص 19)

زندگی را قسمت می کند

دشت را

کوه را

شهر را

نه شهر را نه

دشت را با قاب پنجره

به دیوار زده است . . .

 

 

   در برخی از قسمت ها با زیاده گوئی و کش دادن یک فضا رو به رو  می شویم که حس جدیدی را برای مخاطب به همراه ندارد. جز این که این دراز نویسی های بی مورد ما را از ادامه ی متن به گمان تکرار مکررات باز می دارد.

 

(آقای شعر- ص 7)

تخم شب می شکنم

تا زرده خورشید سرخ کنم

با فنجانی قهوه یا شاید چای

پیش از چکاندن حنجره خروس

یا تحریر خوانی هر پرنده دیگر

هر صبح شعری دم می کنم ...


   در بیشتر این اثر با وضوح و آشکار بودن سطور مواجه ایم. در واقع مفهوم کاملا ذهنی بوده ، در سطح قرار دارد و کمتر با لایه مندی متن برخورد می کنیم و این ویژگی متن را از تاویل پذیر بودن دور می کند و اینجاست که فکرمی کنم مولف ، مخاطب معمولی را در نظر دارد.


(شاید عشق- ص 13)

دست زنی را بگیرم و به تختش بدوزم

شاید اگر دوستش داشتم

در امتداد تخت به قرص های خواب

عاشق نمی شد.


   به کارگیری ضرب المثل ها و نیز گریز به اشعار کلاسیک و حتی به کارگیری تصنیف های بنان و شجریان نشان دهنده بروز بن مایه های فرهنگی و تلمیحات قدیم و جدید در این اثر است. شاید این تکنیک در روند یکسان اثر تحول ایجاد کند ولی متاسفانه مولف نتوانسته به یک ابتکار برسد تا مخاطب در برخورد با آن دچار هیجان ناشی از یک نوآوری گردد و طبیعی است این فرایند مخاطب جدی را تامین نمی کند .


( داستان نگفته ی ما – ص 23 )

تا کوزه در آب کف بزند و

کسی در آن طرف رود

گلی به آب بسپارد 

 

*** آنچه می نویسیم برای نوشتن کافیست !

    توقع داریم مولف از زیاده گوئی ها اجتناب کرده به ایجاز برسد. حتی ترجیح می دهیم که کمتر دچار کلی گوئی شده به اجزا بپردازد. اما متاسفانه کلی نگری و زیاده گوئی در برخی از سطور آزار دهنده است.

امید وارم مجبور نباشم توضیح داده و تاکید کنم که ایجاز الزاما برای کارهای بلند اطلاق نمی شود و نفس درازگویی بی مورد که باعث گشتن به دور خود می شود مورد نظر است .


( داستان نگفته ی ما – ص 22 )

من

که به کوه بودن خود عادت دارم

تا راست بمانم و

به کوه نرسم

 

(قصه – ص 25)

من اما خورشید را روشن نکرده ام

که فوتش کنم . . .

 

   در برخی از شعرها به حس رومانتیک ملموسی می رسیم که  می شود اقرار کرد شاعر در ابراز و به تصویر کشیدن آن توانائی کافی را دارد اما به جسارت لازم نرسیده است.


( ابراهیم تر از آتش – ص 71)

می خواستم ابراهیم تر از آتش

بسوزم

در عمق چشمهات...

(زندگی – ص 17 )

من تمامی خودم را به تو می دهم

ای عشق

بی هیچ مزاحم تازه ای.

 

*** می دانستم که شاعراست این !

   در جاهای محدودی از اشعار این کتاب به سطوری بر می خوریم که جملات به سمت محاوره شدن متمایل می شوند و می بینیم در همین جاهاست که شعر جذابیت و دلچسبی خاصی را با خود به همراه  می آورد. در واقع در سطرهائی که شاعر از فخامت ( براق شده بود به چشم های سیاهی... یا کرم ها خنیاگران زندگی اند ( وصیت نامه – ص 41 )) می کاهد و  به صمیمیت می رسد، شعر مطلوبتری را خلق می کند..


( این روزها- ص 11 )

کسی نیست که دست حافظ مادر مرده را بگیرد و

به آن طرف پل ببرد

آقا شراب تلخ می خواهد

شاخه نباتش گم شده است...


   سامان بختیاری در خیلی از اشعار این اثر نشان داده که می تواند قدم های بلند تری را برای شعر بردارد. اما علی رغم میل باطنی ام می خواهم بگویم نوع نوشتن ما هم متاسفانه جهان سومی است با اینکه شعار پست مدرنیستی ما را دارد خفه می کند .


• سرودی برای مرگ – ص 5

• مرداد 55 – ص 14

• همین جوری – ص 52

 

 

برای این دوست گرامی موفقیت های بیشتری را آرزو دارم.


باران سپید    بهار 86 -  ایران – گیلان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:38  توسط سامان بختیاری | 

 

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

 

دستم را به دریا می ریزم تا چه اندازه ماهی در این خطوط بیهوده بلغزد

هر چه می گردم نیستی در کوسه حتا در مرجانهایی که کف خوابند حتا .

به تازگی ستاره ای از شلوارم بالا می کشد و در کور سوی کمرم فکر زایش دردی دیرین جان می گیرد .

پاهایم را چال می کنم تا شاید ازتو چیزی در من ریشه بدواند

و دستانم میوه بدهد و بعد بگویم می بینی من از تو سرشارم

در این سینه ستاره که هیچ

مویرگی پیدا نمی شود تا پا در قلبی سفت کرده باشد

این خطوط متورم با جریان گردش کلمه اکسیژنی از تو به نیمکره ی مغزم نمی رساند

کلمات من پارس می کنند و هر پاچه ای که می بینند سیخ می شوند

هر چه خودم را می مالم به این زندگی رنگی از تو نمی گیرد

رنگی از من نمی گیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:33  توسط سامان بختیاری | 

 

.... همیشه عینک

 

میتوانید بنشینید

مهم نیست هر صندلی که خالی دیدید

دارد شروع میشود .

لطفا بنشینید.

کجا ؟

 

همین جا

 

 هاااا آه همین کنار

 

برای شنیدن یک شعر همیشه عینک نمی خواهد

 

کمی بوی تند لذت کافیست . داشتم میگفتم .                 می گفتم ؟

 

از خداحافظ که پیاده شدیم

 

قطار سرنوشت  خودش را رفت و ما خودمان

 

تو سی خودت رفتی و من سیمرغ چه می دانستم .

 

تا راهی بشوم به وادی کلمات .

 

گفتم که برای نوشتن یک شعر عصرانه ای کافیست . در چشمهات قهوه ای تند بخار می شد و

 

وردی  که ته می  کشید در من

 

 

چه کلماتی که رژه میرفتند . فوت کن پسر فوت اجی مجی لا جهنم  هنوز که پا برجایی

 

 

هر چه بود قهوه ای تند مهارش نکرد این سرنوشت سگی را .

 

 

همه چیز مهیاست فنجانی که بر جاذبه ی میز لم داده

 

 

 و انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است .

 

ما  که  هیچ

 

بماند برای شاملوهای قدو نیم قد که شاعرند .

 

با این همه واژگان مسلح  با ید خودمان را گیر نمی دادیم 

 

که زندگی رنگ  دیگری می شد. 

 

ببخشید برای دیدن این شعر بلیت دارید؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37  توسط سامان بختیاری | 
مصاحبه ایرنا با سامان بختیاری را اینجا بخوانید

ناکارآمدی قالب کلاسیک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:27  توسط سامان بختیاری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند

نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام

پیوندهای روزانه
نقدی بر انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است در پیاده رو
شعری از من در کندو
شعر ی از من در روزنامه اطلاعات
نقدی بر شعرمادرانه سامان بختیاری توسطعباد جوهری
شعر من در وازنا
شعر من در روزنامه اطلاعات
شعر من در جن و پری
شعر دیجیتال
مصاحبه اختصاصی روزنامه قدس با سامان بختیاری
مصاحبه اختصاصی روزنامه قدس با سامان بختیاری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته اوّل اسفند 1392
هفته سوم مرداد 1392
هفته چهارم آذر 1391
هفته دوم مهر 1391
هفته چهارم تیر 1391
هفته سوم اردیبهشت 1391
هفته سوم بهمن 1390
هفته اوّل آذر 1390
هفته اوّل شهریور 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته دوم دی 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته اوّل اسفند 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
آرشيو
پیوندها
کیومرث مرادی
یک ردیف دندان شکسته
واران
صدا (حسین شکربیگی )
هیچ اتفاقی نیافتاد
چای تلخ
مهر ایلام
شبلی
گاه ی
موش صحراهای جهان
مثل کسی که کیست
مظاهر شهامت
چو یر (مجله شعر ایلام )
صحنه ها (شعر ,داستان,نقد,...)
بی نشان
سمت در یا (یداله شهرجو )
کلاغ (ویژه شعر . داستان )
آتی بان (شعر.داستان .نقد)
جن و پری (شعر.داستان.نقد)
شعر من در سایت کلاغ
شعر من در سایت جن و پری
شعر من در سایت آتی بان
شعر من در سایت عروض
شعرمن در سایت ماه مگ
شعر من در سایت وازنا
شیدا محمدی
رسول
کوتاه نوشته های معاصر
جغد (کارگاه شعر و داستان )
تیرداد راد (ترانه بازی )
باران سپید (اراده گریز از شعر )
اسماعیل مهرانفر (اسماعیل آباد)
سید محمد آتشی (آمارانت)
علی ایرانژاد (قانون سیب )
عبدالحسین فخرایی
مصطفا فخرایی
آرش نصرت الهی
هرمز علی پور
آفاق شوهانی
سایت پسا مدرن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

نیازمندیها