تبليغاتX
زنگ آخر جهان
ادبی هنری

کتم برای فرزندانی که دست کلمات را بگیرند و به هوا خوری ببرند

 

بشقابم ، به یاد گرسنگان آفریقا

 

در این 90متری بی اتفاق صدایی نیست

 

جز کفشهای همسایه که سطل زباله را به خیابان می رساند.

 

دیگر خیالم راحت است

 

لمیده بر کاناپه . روزنه ها را می پوشانم

 

با استنشاق کلمات ، آرام چشم می بندم

 

در این 90 متری بی روزن

 

چه شبها که خندیدیم چه شبها که نخدیدیم

 

فردا تیتر اخبار :

 

" شاعران پیش از آنکه به دنیا بیایند ، به دنیا می آیند ؟"

 

در این 90 متری بی اتفاق

 

همه ی ما به مرگ معتادیم و ترک کردنش کار سختی است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:48  توسط سامان بختیاری | 

از  امتداد بارانهای متمادی  ....

..

.

.

دستهایمان  چتر نشد

چه توفانها که از انداممان بالا کشید     چه توفانها

ما همیشه در زنانمان خوابیدیم و فرزندانمان از عصا شدن چقدر فاصله گرفتند .

ما همیشه تکیه کردیم بی آنکه زیر پایمان سفت باشد .

 

این دریای به راه افتاده آبستن است

از این خیابانها جز راهی کشیده تا دور انتظاری نیست

از این درختان جز تحمل برگها بر گرده انتظاری نیست

از این مردم

از این مردم ....

آخ از این مردم .

 

من به امتداد انگشت اشاره ی کودکم می اندیشم

به ساحلی دور تر از این دریای گیج

 

نعشی که به دوش می کشیم انسان است بیهوده به گور نسپاریمش

مرگ گاهی اتفاقی روی پایمان می نشیند

گاهی در خوردن بستنی لیسمان می زند

و گاهی بی آنکه بخواهیم

با ما عکسی فوری می گیرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:41  توسط سامان بختیاری | 
برای اینکه ۴ ماه نباشی لابد باید توجیهی داشت . دلیلی روشنتر از شعر . پر رنگ تر از کلمات .شاید تب

تند انتخاب کردنها و انتخاب نکردنها و چشم به دور داشتنهایی که بیهوده شد . شاید اگر که شاعر در بازی رنگارنگ سیاست مات نمی شد . برای این ۴ ماه نبوده ،می شد خود را سرزنش نکرد . باور کنید نبودن کنار شما سخت ترین درد است .

ما آدمها

ما آدمها از ترس تنهایی راه می رویم

 

قدم می زنیم و سوت زنان خیابان را در چشمهایمان هضم می کنیم

 

گاهی قاطی هم روزنامه می خوانیم و حتا اگر لازم شد

 

شعار می دهیم و راه پیمایی می کنیم تا وزنمان کنترل بشود .

 

بعضی وقتها نگاهمان خالی می شود

 

و تازه می فهمیم که قرار است بمیریم .

 

حتا از پشت عینک ترس از صورتمان بالا می کشد

 

و در پشت پلکمان جان می گیرد

 

ما آدمها وقتی با هم هستیم  تازه تنهایی در ته ذهنمان جا خوش می کند

 

و آن وقت قدم می زنیم و تند و تند با هم بودن را تکرار می کنیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:14  توسط سامان بختیاری | 

 فردا باشم

می خواهم فرداباشم  

تا از زنم تغذیه کنم

 می خواهم فرداهای فردا هم باشم

 تا خیس بخورم از کودکم

 می خواهم فرداهای فرداتر هم باشم

 تا جای من در صف نان خالی نباشد

 شما تاکنون خالی مرا شنیده اید

 

 

 

می خواهم فرداهای

 فرداهای

فرداهای

فرداها....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:18  توسط سامان بختیاری | 

 زندگی کار سختی نیست

 

  کلمات را از راست به چپ بغلتانی و  

بعد عینکت را روزی سه وعده  ها   کنی

از دودمانت به دود سیگاری بسنده کنی .

میان این همه آدم خالی بروی و خالی برگردی .

 و سعی کنی شبیه تر بشوی به چشمهایشان با همین ارتفاع مشخص .

شب ها برای خوابیدن تبصره بگیری از قرص .

آن وقت میبینی

سامان بختیاری شدن کار سختی نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:6  توسط سامان بختیاری | 

 

جنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ

 

خیابان راست

 

آدمها راست تر

 

فقط نمی دانم چرا این خون دارد از سرم می رود.

 

و رگانم عق می زنند تا من تهی بشوم از تو  از هر چه پیش از این بوده .

 

این سنگفرش حامله نه عابری سقط می کند و نه آفتابی از تنش در می آورد.

 

همیشه همین بوده این خیابان

 

همان راه مشجر از تیرهای برق .

 

کاری از تو بر نمی آید  جز اینکه در نقش پا باشی

 

پس ستون باشی تا  نیافتی

 

کاش تورا می کشتم  پیش از آنکه زخمی در سرت زایمان کند.

 

پیش از آنکه چهره ی محدبت لبخندی بشود جاری .

 

چقدر مسخره است !

 

تو از این جنگ چند ساله با هر دو پای سالم با هر دو دست سالم با مغزی سالم گذشتی .

 

کاش تو را پیش از اینها می کشتم .

 

تو ضد چه بمبهایی که نبودی

 

ضد چه آتشهایی که از چشمهای این خیابان می وزید.

 

ضد چه فحشایی که از ته ته یک دانه گندم برای نان شدن می تراوید.

 

کاش پیش از این می کشتمت که امروز

 

دردی در دلم لانه نگیرد  که چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:59  توسط سامان بختیاری | 

 

اشتب--------- اه ی

 

با خودم اشتباه شده ام

یعنی چیزی که پیش از این چشمم بود

حالا داشت کم کم راهی می شد بدتر از رود.

یا دستی که همیشه گریه می کرد تا بتواند کلمات را بلرزاند

امروز خالی کسی را بغل می کند که من هستم .

شلوارم

شلوارم را که می پوشم ، پا نیستم

دیگر حتا دلی گرم برای نامهایی ساده در من نیست

و هر چه بلند تر جیغ می کشم

خفه تر از سیاه چاله های  کهکشانی گم می شوم

می ترسم

شبها که تخت بر درازی من پا می کشد

آنچه پیش از این تو می خواندم با تو اشتباه بشود.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:23  توسط سامان بختیاری | 
 

 

 

 

سلام  می دانم که نبودم  اما  آمده ام که بمانم  پس مرا بخوانید . تنهایی می ترسم . حتا از

خودم . (قربانتان   سامان )

 

بهار   ا   نه

از می پوشم

از می خزم از خاک

از دشتی که دیوانه شد

از پرندگانی که بال می زنند در من      در من بال میزنند

تا جنسیت درخت .

کوچه ای که در من می وزد  هر ساله عاشقیتان را می بیند

با من ابر حامله ایست

و دست به هر رودی که می کشم طغیانی می شود زیبا

من

عمو نوروز کوچکی هستم غریب .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:27  توسط سامان بختیاری | 
سلام به تمام دوستانی که در شعرشان نفس می کشم .نمی خواهم چندان بنویسم . فقط :

زنگ آخرجهان مجموعه ای بود از من که در ۸۳منتشر شد .در گرماگرمی که هنوز شعر ۸۰مسیرش را

نیافته بود و می رفت که شاعران تازه با بیرون رفتن از زیر سایه هفتادیها دهه ی جدیدی را در شعر رقم

بزنند که خوشبختانه الان به آنجا رسیده اند . و اما :

زنگ آخر جهان برای من زده شد . و آن را به خاطراتم سپرده ام . می خواهم بگویم در این سه سال

دوستان فراوانی با نقدشان مرا راهنمایی کردند . که همه شان را می ستایم .اما به رسم حرمت نگاه

داشتن .نقدی را که باران سپید عزیز بر این مجموعه داشت را در این پست می آورم .

به امید موفقیت شاعران نسل تازه ی ۸۰ که تلاش شد تا این جوانه ها سر بر نیاورند که خوشبختانه

اکنون در قامت درختی تناورند.

 

 

به بهانه ی دیدار با مجموعه شعر سامان بختیاری

خطر بیخ گوش زنگ آخر است!!!  .............. باران سپید 

 

  

   « زنگ آخر جهان » ، مجموعه شعریست از سامان بختیاری که در اسفند 83 توسط انتشارات داستان سرا در 80 صفحه با 41 شعر به چاپ رسیده است.

   طرح روی جلد که کاری از سیاوش برادران است ساعت شماطه داری را نشان می دهد که در ساعت دو و ده دقیقه در حال جیغ کشیدن است! که فکر می کنم نوشتن درباره طرح جلد را بگذاریم برای وقتی دیگر شاید حالا هم برای نوشتن در باره ی زنگ آخر دیر شده باشد .

   اصولا در باره ی نوع حروف چینی و  یا طرح جلد و دقت چاپ هم در اینجا حرفی نمی زنیم.


*** با ارفاق آثاری متعلق به اول 70

   اگر به طور کلی به این اثر بپردازیم ، می توانیم تا حدودی مختصات زبانی ، ادبی و حتی فکری شعر دهه 60 تا اوایل 70 را در آن بیابیم:

لغات و ترکیبات فارسی امروز، تنوع موضوعات در کل اثر، اشاره به مسائل خصوصی زندگی، توجه به مسائل اجتماعی ، در نظر داشتن مخاطب معمولی،استفاده خودآگاه از سمبل ها و نشانه ها و تلاش در بیان نمایی از حقیقت ...!

   آنچه که در اکثر شعرهای این اثر کاملا ملموس است، روائی بودن آن و استواری و پیوستگی سطور در محور عمودیست به طوری که سطرها صرفا جهت انسجام روایت توالی منظمی دارد و این توالی سبب شده نتوانیم یک سطر را از کل متن منفک بدانیم. به قولی حذف هریک از سطرها در مسیر روایت و فهم مخاطب !! ایجاد اختلال خواهد کرد .

   در واقع در یک ارتباط فرامتنی می بینیم که متن تحت تاثیر داستان قرار گرفته ( به سوی داستان وارگی پیش می رود ) به نحوی که عنصر روایت در آن اهمیت زیادی یافته و برجستگی خاصی دارد .اگرچه برای حفظ شاعرانگی متوسل به تصاویری انتزاعی شده و به زیبایی از پس آن برآمد اما نمی توان تصاویر از این دست را در فضای شعر امروز قرار داد چرا که نگاه امروزی به تصویر خود تحول یافته و نگاه شاعر امروز به موضوع تصویر خود می تواند محل مناقشه ی بسیار باشد. لیکن در فضای اشعار دهه های گذشته می توان از این رو یه کارهایی را مشاهده نمود .

 

( شعر بانو – ص 18 )

از پس پنجره خیره در انتهای شهر

آه می کشد

آینه را

بانو را می گویم

نشسته در روز – این آفتاب همیشه –

به فکر منجوق دوزی پیراهن شب است . . .

 

*** رفتار مستقیم

   گاهی سطرها آنقدر در برخورد مستقیم قرار می گیرند شعار زده  می شوند که به نظر می رسد مولف می خواهد یک دریافت قطعی را به مخاطب تحمیل کند.

 

(شعر بانو – ص 19)

زندگی را قسمت می کند

دشت را

کوه را

شهر را

نه شهر را نه

دشت را با قاب پنجره

به دیوار زده است . . .

 

 

   در برخی از قسمت ها با زیاده گوئی و کش دادن یک فضا رو به رو  می شویم که حس جدیدی را برای مخاطب به همراه ندارد. جز این که این دراز نویسی های بی مورد ما را از ادامه ی متن به گمان تکرار مکررات باز می دارد.

 

(آقای شعر- ص 7)

تخم شب می شکنم

تا زرده خورشید سرخ کنم

با فنجانی قهوه یا شاید چای

پیش از چکاندن حنجره خروس

یا تحریر خوانی هر پرنده دیگر

هر صبح شعری دم می کنم ...


   در بیشتر این اثر با وضوح و آشکار بودن سطور مواجه ایم. در واقع مفهوم کاملا ذهنی بوده ، در سطح قرار دارد و کمتر با لایه مندی متن برخورد می کنیم و این ویژگی متن را از تاویل پذیر بودن دور می کند و اینجاست که فکرمی کنم مولف ، مخاطب معمولی را در نظر دارد.


(شاید عشق- ص 13)

دست زنی را بگیرم و به تختش بدوزم

شاید اگر دوستش داشتم

در امتداد تخت به قرص های خواب

عاشق نمی شد.


   به کارگیری ضرب المثل ها و نیز گریز به اشعار کلاسیک و حتی به کارگیری تصنیف های بنان و شجریان نشان دهنده بروز بن مایه های فرهنگی و تلمیحات قدیم و جدید در این اثر است. شاید این تکنیک در روند یکسان اثر تحول ایجاد کند ولی متاسفانه مولف نتوانسته به یک ابتکار برسد تا مخاطب در برخورد با آن دچار هیجان ناشی از یک نوآوری گردد و طبیعی است این فرایند مخاطب جدی را تامین نمی کند .


( داستان نگفته ی ما – ص 23 )

تا کوزه در آب کف بزند و

کسی در آن طرف رود

گلی به آب بسپارد 

 

*** آنچه می نویسیم برای نوشتن کافیست !

    توقع داریم مولف از زیاده گوئی ها اجتناب کرده به ایجاز برسد. حتی ترجیح می دهیم که کمتر دچار کلی گوئی شده به اجزا بپردازد. اما متاسفانه کلی نگری و زیاده گوئی در برخی از سطور آزار دهنده است.

امید وارم مجبور نباشم توضیح داده و تاکید کنم که ایجاز الزاما برای کارهای بلند اطلاق نمی شود و نفس درازگویی بی مورد که باعث گشتن به دور خود می شود مورد نظر است .


( داستان نگفته ی ما – ص 22 )

من

که به کوه بودن خود عادت دارم

تا راست بمانم و

به کوه نرسم

 

(قصه – ص 25)

من اما خورشید را روشن نکرده ام

که فوتش کنم . . .

 

   در برخی از شعرها به حس رومانتیک ملموسی می رسیم که  می شود اقرار کرد شاعر در ابراز و به تصویر کشیدن آن توانائی کافی را دارد اما به جسارت لازم نرسیده است.


( ابراهیم تر از آتش – ص 71)

می خواستم ابراهیم تر از آتش

بسوزم

در عمق چشمهات...

(زندگی – ص 17 )

من تمامی خودم را به تو می دهم

ای عشق

بی هیچ مزاحم تازه ای.

 

*** می دانستم که شاعراست این !

   در جاهای محدودی از اشعار این کتاب به سطوری بر می خوریم که جملات به سمت محاوره شدن متمایل می شوند و می بینیم در همین جاهاست که شعر جذابیت و دلچسبی خاصی را با خود به همراه  می آورد. در واقع در سطرهائی که شاعر از فخامت ( براق شده بود به چشم های سیاهی... یا کرم ها خنیاگران زندگی اند ( وصیت نامه – ص 41 )) می کاهد و  به صمیمیت می رسد، شعر مطلوبتری را خلق می کند..


( این روزها- ص 11 )

کسی نیست که دست حافظ مادر مرده را بگیرد و

به آن طرف پل ببرد

آقا شراب تلخ می خواهد

شاخه نباتش گم شده است...


   سامان بختیاری در خیلی از اشعار این اثر نشان داده که می تواند قدم های بلند تری را برای شعر بردارد. اما علی رغم میل باطنی ام می خواهم بگویم نوع نوشتن ما هم متاسفانه جهان سومی است با اینکه شعار پست مدرنیستی ما را دارد خفه می کند .


• سرودی برای مرگ – ص 5

• مرداد 55 – ص 14

• همین جوری – ص 52

 

 

برای این دوست گرامی موفقیت های بیشتری را آرزو دارم.


باران سپید    بهار 86 -  ایران – گیلان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:38  توسط سامان بختیاری | 

 

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

 

دستم را به دریا می ریزم تا چه اندازه ماهی در این خطوط بیهوده بلغزد

هر چه می گردم نیستی در کوسه حتا در مرجانهایی که کف خوابند حتا .

به تازگی ستاره ای از شلوارم بالا می کشد و در کور سوی کمرم فکر زایش دردی دیرین جان می گیرد .

پاهایم را چال می کنم تا شاید ازتو چیزی در من ریشه بدواند

و دستانم میوه بدهد و بعد بگویم می بینی من از تو سرشارم

در این سینه ستاره که هیچ

مویرگی پیدا نمی شود تا پا در قلبی سفت کرده باشد

این خطوط متورم با جریان گردش کلمه اکسیژنی از تو به نیمکره ی مغزم نمی رساند

کلمات من پارس می کنند و هر پاچه ای که می بینند سیخ می شوند

هر چه خودم را می مالم به این زندگی رنگی از تو نمی گیرد

رنگی از من نمی گیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:33  توسط سامان بختیاری | 

 

.... همیشه عینک

 

میتوانید بنشینید

مهم نیست هر صندلی که خالی دیدید

دارد شروع میشود .

لطفا بنشینید.

کجا ؟

 

همین جا

 

 هاااا آه همین کنار

 

برای شنیدن یک شعر همیشه عینک نمی خواهد

 

کمی بوی تند لذت کافیست . داشتم میگفتم .                 می گفتم ؟

 

از خداحافظ که پیاده شدیم

 

قطار سرنوشت  خودش را رفت و ما خودمان

 

تو سی خودت رفتی و من سیمرغ چه می دانستم .

 

تا راهی بشوم به وادی کلمات .

 

گفتم که برای نوشتن یک شعر عصرانه ای کافیست . در چشمهات قهوه ای تند بخار می شد و

 

وردی  که ته می  کشید در من

 

 

چه کلماتی که رژه میرفتند . فوت کن پسر فوت اجی مجی لا جهنم  هنوز که پا برجایی

 

 

هر چه بود قهوه ای تند مهارش نکرد این سرنوشت سگی را .

 

 

همه چیز مهیاست فنجانی که بر جاذبه ی میز لم داده

 

 

 و انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است .

 

ما  که  هیچ

 

بماند برای شاملوهای قدو نیم قد که شاعرند .

 

با این همه واژگان مسلح  با ید خودمان را گیر نمی دادیم 

 

که زندگی رنگ  دیگری می شد. 

 

ببخشید برای دیدن این شعر بلیت دارید؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37  توسط سامان بختیاری | 
مصاحبه ایرنا با سامان بختیاری را اینجا بخوانید

ناکارآمدی قالب کلاسیک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:27  توسط سامان بختیاری | 

 

پای کلمه که در میان باشد باید حساب همه چیز را جدا کرد آن هم برای جماعت شعرا  من  تو و شمای شاعر که هر روزت را با مشتی کلمه در جیب می گذرانیم هر روز به سرعت همین صفحات مجازی اسامی جدید سوار بر جریاناتی جدیدتر می شنویم.

خب چه می شود کرد هر کس به طریقی . از این مقدمه نویسی که بگذریم (م )باید به دردی اشاره کرد که گاهی سر باز می کند و بوی گندش عالمی را درگیر . سرمان در لاک خودمان بود و با کلمات زندگی می کردیم  ما که می گویم شهری با جریانی  رونده بله ایلام وقتی پای خاک در میان باشد ناسیونالیزم محلی ما هم گل می کند نام علی ابدالی  را شاید شنیده اید میانه قدی لاغر با اندک ریشی که بر چانه اش به جامانده و هر دوی ما درعینک مشترکیم علی ابدالی همان کسی است که مدتهاست برای استقرار شعر دیجیتال عرق ریزی می کند بد یاخوبش را نمی دانم و اینکه تا چه حد این جریان را می پذیرم اما این را می دانم که علی کلمات را اینگونه می پسندد و این در مصاحبه هایش واضح است اما چرا این همه سطرها را دراز به دراز پشت هم می خوابانم باید برسم به اینکه  لمپنیسم در همه جا هست چه در شعر چه در معر و اینکه  هوچی های بوق و کرنایی شوخی شوخی و فی البداهه آمده اند تا با میو میو کردن گربه ی عزیزشان علی را پاک کنند و شعر دیجیتال را چون لقمه ای آماده در دهان بچپانند و اینجاست که این خاک لعنتی قلقلکم می دهد که کلماتی را که از ایلام پا گرفته اند تنها به نام خودمان صادر می کنیم به نام (علی ابدالی ) این پست را به حرمت دفاع از آنچه که هست در این دنیای مجازی می نویسم همصدا با حسین شکر بیگی –جلیل صفربیگی –مهتاب رشیدیان –حسین خدنگ –اکرم خانه ای – عبادجوهری –مهرزادمیرزایی –و.... آنقدر بچه های این خاک که کم کم دارند جایی در دلها باز می کنند بی هیچ گربه ای و بوق ماشین و حتا شهری مثل پاریس .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:5  توسط سامان بختیاری | 

 

در مادرم می خوابم

از پدرم بر می خیزم .

اما چه کنم این خانه گنجایش سه نفر بیشتر را ندارد .

 در زنم پا می کشم

  و  پسرم در فقراتم سر می خورد

هر روز تا دگردیسی یک مرد  پیله می شوم

هر روز از امتداد تخت راهی می شوم تا آقای بختیاری

آقای بختیاری در کشویش جا می شود

در میزش نوشته می شود

آقای بختیاری در کتش تنگ است

در شلوارش گشاد

و این وصله ی ناجور صبحانه ای تلخ است

همکاران گرامی اضافه کاریتان هجی کردن آقای بختیاری است

مشتری اول در من حواله می شود تا دانشگاه علوم پزشکی بندر عباس

((الو سلام عامو خانم شرجی دارید اونجا ؟

تا واریز بشم توش ))

مشتری دوم در من نقد می شود و مشتری سوم و چندم و چندم .

همکاران گرامی بره های مسیح در شما می چرند

و گاوی عمیق در آقای بختیاری ماغ می کشد .

هر روز از این دنده تا آن دنده باید بشوم تا خیابان را بچسبانم به خواب نیمروز زنم .

تا کودکم بشاشد به فلسفه ی عشق

باراندازی که آقای بختیاری است قاعدتا زنش خودش را در آن می شوید و از کشتی خبری نیست الا لنگر

خدا شاهد است آقای بختیاری زنش را دوست دارد کلمه را هم

  کلمه را دوست دارم پسرم را هم 

کتش را دوست دارد کلمه را هم  

و چقدر می خواهم آقای بختیاری را در میزش جا بگذارم

و همکاران گرامی چقدر خرید .

اما چه کنم این خانه گنجایش آقای بختیاری را ندارد .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:41  توسط سامان بختیاری | 

کاتی   کوتی   کلماتی

 

کاتی   کوتی   کلماتی

 

کلماتی رونده در راهی دور تا راهی دور تر از دور

 

کلماتی چسبنده بر پایی لنگ . از ابتدای این دروازه درهایی بسته تا دردی ناقص

 

انسانی ناقص تر .

 

من

 می رسم

 

نمی رسم

 

می رسم

 

 

نمی رسم

 

می رسم

 

نمی رسم

 پاهایم ریلی موازی

 

واینکه باید چمدان پا بشود تا در ایستگاه  دستی بتکاند برای باد .

 

تو می توانی معطل بمانی در خودت و تاخیر بیاندازی در عاشقیت

 

می توانی چیزی بنوشی مثلا  زهر ماری شبیه این قطار

 

و هی فحش بدهی چمدانی را که بی من راهی شده

 

من کاتی

 

تو کوتی

 

من کلماتی می خواهم هرزه  کلماتی زشت تر از آلت زنانه و هر چه بیشتر زور میزنم

 

کمتر سوراخی برای خزیدن میابم

 

من امروز می خواهم ریشم را بزنم زنم را

 

و تصمیم گرفته ام یقه ای را که تا کنون خفه ام می کند بچسبانم به میخ .

 

تو میتوانی هنوز در خودت معطل بمانی

 

و این راه این بی راه

 

کاتی کوتی . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 1:0  توسط سامان بختیاری | 

با سلام     پاییز و ناگزیر پاییز .

 

 

 

نه ردی از دستی نه پایی بر راهی جا می ماند 

 

ادامه ی ما در داستانی تازه تر شاید  به بایدی برسد

 

من در تمام این سالها  شق الدریا یی نکرده ام

 

دستم به روشنی هیچ لامپی نبوده  حتا

 

میزی برای آخرین شام نداشته ام

 

از خونم در خودم بودم نفس نفس زنان تا راهی در چشمانی ساده اما غریب

 

تکه هایم را بچسبان پازلی  به هم ریخته ام عمری

 

نبود این که شبی ماهت را قاب نگرفته باشم یا نامه ای در باد به باد نداده باشم

 

اصلا نبود روزی  که خیابانی در رگانم پا نزند و نامی جز تو برلبانم نبض بشود

 

پاییز دارد آرام منطقش را هجی می کند

 

فقط کافیست

 

 راهی  که آمده ام فوت کنم تا بعد

 

پاییز دارد

 کم

کم

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 23:4  توسط سامان بختیاری | 
سلام از اینکه عمری نبودم اگر چه چند ماه بی گناهم از اینکه دوستان زیادی آمدند و نوشتند و حکم بر

نامهربانیم دادند اما گاهی وقتها سکوت زایشی دوباره دارد اگر چه ناقص اما دوباره زیستنی زیباست .

تا یادم نرفته از دور روی ماه پژمان الماسی نیا را ببوسم که با چای تلخ   دوستان را به

شنیدن زنگ آخر جهان دعوت کرده ودیگر اینکه شعری تازه از پس روزها

   کلمات

 

 

بیدارم کنید

 

با کلماتی می خوابم که جایشان را خیس می کنند

 

شب ادراری شاعرانه نیست

 

فقط تخت را کنار خیس نشانده ام

 

و هنوز مانده بگویم چه می کشم از دست این کلمات

 

مثلا باد

 

حادثه ای است معطل در ذهنم

 

و این که گیسو

 

چقدر باستانی است جان می دهد برای تشویش

 

بیرونم بکش

 

تا کمتر واژه

 

کمتر حرف

 

کمتر درد انسداد اعصاب

 

خودکاری که در من می رقصد

 

راه هست رود است       گیج تاب

 

هی باید دستش را بگیرم و

 

هی باید ببندم دهنش را

 

تا مثلا ننویسد     عاشقتم

 

تا مثلا باران را به آسمان کسی ندهد

 

و یا کمتر پنجره ای در انتهای سطر برای تنهایی کسی برساند

 

(( دیشب بخاری اومده بود کنار تختم تا بیضه هام جوجه بشن ))

 

جیک  جیک

 

جیک نزن

 

که بغض هم کلمه ایست گلوگیرو چقدر واژه در شریانم طبل می زند چه اندازه بی ربط .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:33  توسط سامان بختیاری | 

فرقی نمی کند که کی آمده باشی یا چه وقت . مهم

 

آمدن است خواسته یا ناخواسته فقط همین که هر وقت

 

میپرسیدم می گفت:

 

"ای مادر یه روز گرم تابستونی مرداد یه هو دردم

 

گرفت بعدنمی دونم چی شد گفتن پسره درست

 

22/مرداد/55بودبیمارستان ساسان کرج فقط همین "  

 

 

مرداد55

 

 

خرو س خوانِ نگاهِ من بود و

 

 گيسوان خيس خورده از خورشيد

 

و سرگرداني بادهاي مردادي

 

با دردي

 

که خلاصه اش من بودم

 

از دندان شب نيافتادم

 

از زني كه پياله‌هاي شراب به چشم داشت و

 

عشق به نان سفره مي بخشيد

 

از روز

 

از غزل هاي خورشيدي مردي

 

كه در انديشةی   دستگيري رستمش بود

 

تا آسوده

 

بر شصتمين عصاي خود

 

قوز بزند .

 

نه مادرم مجنون

 

نه پدرم ليلي به بغل داشت ( فقط خداي هم بودند )

 

حالا نادرترين مرد با سيبيلي بيرون زده از متن

 

چاي مي خورد در نادري و

 

سيگار دود مي كند سرزمينش را

 

اسبت كجاست ؟

 

فاتح خاك هاي پريده رنگ

 

به كسانم برسانيد: 

 

شما كه براي مصرف عشق چاي مي نوشيد

 

حالا

 

من مانده‌ام آويزان

 

در بافةی گيسوان سپيد زني

 

كه عشق خطابش كردم .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:45  توسط سامان بختیاری | 

جغرافیای   خسته

 

و شروع همه چیز از سوتین صورتی بود

 

که تفلیس لقمه ای بشود از جغرافیا

 

و من سبیلی در حرمسرا

 

نعش این جغرافیای خسته کجاست ؟

 

با این همه شاعر این همه رود این همه دیوانه

 

از توس توسی را به دست کسی بدهید که فردوسیش راست در خیابان

 

برقصد و

 

اسفندیاری هرزه بر هر دار بیاویزد.

 

شیرازه ی این شعر در هیچ مولیانی نمی لولد

 

با این همه ساقی 

چه اندازه شراب

 

چه اندازه رود

 

چه اندازه سیمین ساق

 

باید

 

نه این رکناباد  نه کنار آباد  هیچ تختی مرا نمی خواباند

 

مو لای درز این صوفی نمی رود نمی رود که برود

 

جنون جنسی این شمس هم آفتابی است عالمتاب

 

چه اندازه مولانا

 

چند من مثنوی به نشخوار این همه آدم این همه گوش

 

من از تو که یا ایهل  ایهل ایهل .....

 

ساقی ببین چه ابروان نحیفی پل صراط من شده اند

 

این دریا باید بشکافد

 

بشکافد این سینه باید ( این که می گویم اشاره نیست )

 

تا سهم ما از خودمان خزر بشود  خز بشود بعد برویم تا مزخرفات

 

تا لهجه ی این آب فارسی بخواند

 

فارسی برقصد  بندر بشود  در نشود اما                                        

                                                                                       

برای هر بی سر و پا

 

هر که آمد رید

(پسره ی  چلقوز چه مهملاتی می بافی ))

 

ببخشید  پدرم بود کمی بم است ولی نمی لرزاند

 

ته این سطر مستراحی است راحت باش عزیزم

 

در رگهای من باد می پیچد و ما تحت این خاک عجیب توفانی است

 

نمی توانی که نباشی  سیگارت را بگیرانی و بگذری از این همه خط

 

چند تا هزاره آمده ایم ؟ تا این تظاهرات

 

تا اینکه آسمانمان هفت است اما هشتمان مقدس تر

 

باور نمی کنی بجنگ

 

اصلا از این تخت پایه اش را بردار

 

بر دار کن این همه پرده را

 

نمی توانم تهرانی تر از تهران باشم    (جنده لاشی )

 

نفتت را بنوش تا بشکه ات بکنم

 

تبریزی باش ریز  باش به شرط اینکه تیز باشی

 

     ( سن ایچ گیزلم )

 

اسبت رابتاز تا اسکندر آبستره ای بشود در روده ی این خاک 

 

و دیگر اینکه طبرستان با هیچ تبری نریزد از درخت

 

این کوسه چنگیز است ؟  چقدر آقا داریم بی خونریزی

 

چقدر خواجه بی دندان

 

تو کمرت جان می دهد عزیزم  جان میدهم  تا نفست  پاک بشود

 

که برقصد در قونیه کمرت

 

و سینه هات در تخت عاشقت را سینه سوز بکند

 

باسنت قوس بردارد

 

تا این شیوخ چه ماهی سربکشند تا صبح

 

تا این افول

 

با این فال  این جغرافیای خسته ....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:26  توسط سامان بختیاری | 

 

سلام به همه دوستان زندگی آنقدر پیچ دارد که یادم رفته بود برای چه آمده بودم که تازه یادم افتاد 

 

هنوز دوستانی دارم که در پیچ و گذر بعدی گوش به حرفهایم بسپارند دردسرهای کاری تمام

 

نشدنی سبب شد مدتی ازشما دوستان بی خبر باشم پس به جز اینکه شرمنده باشم چیز دیگری

 

 

نیست جز الاکلنگ .

 

 

 

 

 

كوك شده‌ام روي چشمهات

 

تا

 

جهان بيدار بشود از صداي عشق

 

كجاي اين الا كلنگ نشسته اي ؟

 

پاهايت را بلند كن . زير زمين شاخ دارد اين گاو !

 

اصلاً

 

 كجاي هر جا نشسته باشي خوب است ؟

 

همين كه اقيانوس ها آبشان را كج مي كنند روي دستهامان

 

همين كه زمين

 

هي قِل مي خورد و قل مي خورد و

 

ما

 

دست به كمر هم بر شانه ها

 

             حلقه

 

و كاسه هاي چشم در انتهاي جهان

 

    پُر مي شوند از دوخته شدن به هم

 

به رقص بالة ما

 

    باله هاي ماهي هم

 

پر مي زنند  روي مَرمَرين خيس سينه هات

 

من بالاي اين الا كلنگ نشسته ام .

 

    تا تو را بالا بكشم .


 

از اين كه با خودت چرخ بخوري  و

 

    دست هايت را به موج ها بسپاري

 

نه آناهيت را

 

به ميهماني آب ها مي طلبم

 

نه اهريمني را

 

به خشكاندن

 

بگذار در رحم تو تطهير نشود اين

 

    نطفة معلق

 

مي خواهم تنها

 

         لاي

 

    تنهايي خودم گم بشوم

 

سرم گيج مي رود از

 

    سياهي

 

از بوي نافذ بنا گوشت

 

آهوي ختن مشك مي ريزد

 

    روي

 

    دستهاي پريشان باد .


+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:19  توسط سامان بختیاری | 

گاهی که دستت به جایی بند نیست و کلافه ای خسته ای از ماموریتی اداری که ازتهران برگشته ای و

 

تازه   یادت بیاید

 

که چه کاج هایی چه شمشادهایی شاهد بودند که نشستی و گفتی حسین (خدنگ )دوست دارم ویراستاری مجموعه رو به عهده بگیری پرسیدی :اسمش و چی گذاشتی؟

 

گفتم :

 

زنگ آخر جهان .

 

 

روزي دستي به زمين بايد داد

 

 به رسم بدورد

 

با بوسه اي به عمق چشمهاي ماه بايد رفت

 

تاخنكاي هفت آسمان بعد از ظهر

 

من از مسيردردهاي مادرانة زن گذشته ام

 

تا انحناي ابروانِ تو

 

با انقباض اين عضلة سرخ عاشق شده ام

 

ما در  قالب هندسه اي منظم

 

        در زمين چرخيديم

 

حالا بايد از گياه عذر بخواهيم

 

حتا از باد كه پنجره به رويش بسته ايم .

 

روزي كه به زنگ آخر جهان برسيم

 

بايد براي خورشيد و اين همه آبي

 

كلاه از سر برداريم

 

چه فرق مي كند با قطار چند عصر

 

به فرشتگان بگوئيد

 

   چشمهايتان را ببنديد

 

لُخت آمده ايم كه بگذريم

 

چيزي نپرسيد /

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:13  توسط سامان بختیاری | 

©از این سینما که بگذریم ....

 

صحنه می ریزد در جیبم

 

و فوتونهایی می بارند بر کلاهی مستعمل

 

بعد کسی سر در می آورد از کفشهایی تیره

 

و این عصا چقدر ساده چاهی در دلمان می جوشاند

 

پرده که می افتد آخرتی زیبا تر از خیام می رقصد

 

به نشستن عادت داریم           و صندلی همیشه ی ذاتی است

 

می نوشمت

 

و راهی می شویم در خیابانی که تلخی این قهوه حق هر شعری است

 

وعده دادند یا می دهند ظاهر می شویم

 

در نگاتیوهایی که معلوم نیست از کجا؟

 

تا این خاک از صحنه راهی برود طولانی

 

از کشاله ی دختر لر افتادیم

 

ما فیلم شدیم     فیلم

 

خبر نداری که آن کلاه چقدر چرخید تا مدور سری بشود خالی

 

خبر نداری چارلی  کوچک من

 

خبر نداری /

 

 

به چویر هم سر بزنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:57  توسط سامان بختیاری | 

سلام  زنگ آخر جهان آماده است تا زنگ خونه هاتون رو به صدا در بیاره هر کی خواست نشونیش و ای میل کنه خوشحال می شم تقدیم کنم

 

 

فا .....

 

از  فا   به   سل

 

  سلام

 

بزن به فا

 

به فال نیکی از قهوه

 

بزن   به   می

 

از می ریزد این رود روانی در کاسه

 

از  می  فا  یا  فیه  ما فیه ها

 

چقدر پرنده می پرد از سیم و لخت می شود این ترانه در آغوش

 

این چشم از گریه بر می گردد این دل از بستن

 

بزن به  نیش زخمه تا بمیرد این شاعر

 

تو تن به تنگی این تار می تنی  از این بیات شب مانده خارج تر

 

بزن به دور تا بریزد از تنبور

 

چه اندازه مولانا می گذرد از تلخ

 

بزخم با تن تنه ی این سیم های بی خط و خط بزن از اتاق کلماتی که با من نشسته اند

 

دارد به جای تو     ستاره می رقصد

 

و رختخواب کهکشانی روشن

 

 بزن به خواب از این فا .... 

 

 

راستی به چویر سر بزنید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:59  توسط سامان بختیاری | 
     لولیدن لولی

 

- کمی ادامه بده

ــ  ازروزی که اول این خانه آدم شد.

تا ماجرای سیب

هنوز جاذبه ای هست برای رقصیدن

تانگو

تاریک

آرام

کمری که قوس برمی دارد بر لامسه ام

آرام   تاریک   تانگو

و چه دنیایی که زیر این دامن خوابیده

راهی که در من می لولد تورا می مالد به لوله

تا خیس بشوی از فوران

و دستت گرگم به هوایی بریزد در این دیوانه

ـ کمی بعد تر

این بره با نی هم نمی خوابد    عزیزم

خدایی که تو می جوی تلخ تر از مرگ است واین شراب ...

حاشیه ام را بنویس

که پستانهایت به شیر بودنشان می نازند و بنازم به این باغ برای لولیدن

تانگو

آرام

آخ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:42  توسط سامان بختیاری | 

سنگ قبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

با ورم نمی شد چشمام و مالیدم . اشتبا ه نکرده بودم .سه تا دختر این وقت شب دم در خونه ی من . با چشم گریون .

گفتم بفرمایید ؟ شما ؟

ــ مااااا          دخترای ننه دریا.

ــ خب فرمایش ؟

ــ والله عمو صحرا همه  رو جمع کرده با خودش آورده تا اینجا اونم پرسون پرسون .

ــ خب که چی بشه ؟ جمله ام که تمام شد به ساعتم دیدی زدم بله ۳ بامداد بود. کوچه تاریک تر از صحرا .سوت و کور پیرمردی از

تاریکی بیرون آمد با ظاهری خشک و کلاهی نمدی چپقش را چاقید و دستش را دراز کرد .چه دست زبر و ترک داری بود

ــ سامان بختیاری تویی ؟

ــ   امرتون ؟

ـــ   جلدی پاشو راه بیافت کلی آدم منتظرن .

ـــ این موقع شب کجا ؟ چرا ؟ کوچه را برانداز کردم پیرمرد شمرده شمرده گفت : مش قادر صابون پز و می شناسی ؟ماشین

گرفته تا این جماعت راهی شن .

اون پسره رو می بینی با پالتو گشاد اون چوق الف . اون یکی با پوتینای بدون بند همون که بیل دستش اونم غلومیه .پیرمرد رو

دیدی بابا حوض ترتریه .اونم که ننه دریاس .اون دوتا که نزدیک تیر چراغ برق روی کاناپه لهستانی نشستن آقا وخانوم تنابندن

کمی دور تر از بقیه خانم مسنی با لباسی موقر عرض کوچه راقدم می زد.پرسیدم عمو جون اون خانوم با کلاس کیه ؟

ـــ صدات و بیار پایین اون آیـــــــــدا س .

ـــ حالا کجا باید بریم ؟

ـــ امام زاده طاهر .

گفتم : دوباره ؟ هر سال هرسال ؟ حالا کی می خواد تیکه سنگارو پیدا کنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:46  توسط سامان بختیاری | 
سنگ قبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

با ورم نمی شد چشمام و مالیدم . اشتبا ه نکرده بودم .سه تا دختر این وقت شب دم در خونه ی من . با چشم گریون .

گفتم بفرمایید ؟ شما ؟

ــ مااااا          دخترای ننه دریا.

ــ خب فرمایش ؟

ــ والله عمو صحرا همه  رو جمع کرده با خودش آورده تا اینجا اونم پرسون پرسون .

ــ خب که چی بشه ؟ جمله ام که تمام شد به ساعتم دیدی زدم بله ۳ بامداد بود. کوچه تاریک تر از صحرا .سوت و کور پیرمردی از

تاریکی بیرون آمد با ظاهری خشک و کلاهی نمدی چپقش را چاقید و دستش را دراز کرد .چه دست زبر و ترک داری بود

ــ سامان بختیاری تویی ؟

ــ   امرتون ؟

ـــ   جلدی پاشو راه بیافت کلی آدم منتظرن .

ـــ این موقع شب کجا ؟ چرا ؟ کوچه را برانداز کردم پیرمرد شمرده شمرده گفت : مش قادر صابون پز و می شناسی ؟ماشین

گرفته تا این جماعت راهی شن .

اون پسره رو می بینی با پالتو گشاد اون چوق الف . اون یکی با پوتینای بدون بند همون که بیل دستش اونم غلومیه .پیرمرد رو

دیدی بابا حوض ترتریه .اونم که ننه دریاس .اون دوتا که نزدیک تیر چراغ برق روی کاناپه لهستانی نشستن آقا وخانوم تنابندن

کمی دور تر از بقیه خانم مسنی با لباسی موقر عرض کوچه راقدم می زد.پرسیدم عمو جون اون خانوم با کلاس کیه ؟

ـــ صدات و بیار پایین اون آیـــــــــدا س .

ـــ حالا کجا باید بریم ؟

ـــ امام زاده طاهر .

گفتم : دوباره ؟ هر سال هرسال ؟ حالا کی می خواد تیکه سنگارو پیدا کنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:19  توسط سامان بختیاری | 
سلام

بالاخره سیزده هم گذشت ما ماندیم و  انبوهی سبزه که به آب دادیم و ....

               مادرانه  

 

از خاک

 

جز ادامه ی راهی نرفته

 

از آب

 

جز آبستن دریا بودن

 

بعد رودخانه زاییده این زن تا جاری شود به پسین های نیامده

 

شرط پارگی آسمان را می خواهم

 

تا هرروزرد پای  ستاره در رختخوابم باشد

 

گفتم عاشق نشده ای خدا ؟

ا

ین جا هوا دورتر از حوالی آنجاست

 

بیرون زده ایم از غار

 

با تبرزینی از فسیل مادر

 

در آغاز من بودم وتو بودم

 

بعد هی رفتیم و رفتیم تا شدیم چندین  بعد به ادامه هر روز مبتلایمان

 

کردند

 

تا شدیم مجنون این صحرا

 

آه معشوقه ی نئوآندرتال من

 

گفتم که

 

آمده ام دریا باشم تاخورده از کمر

 

تا موج بردارم به ادامه ای دور از تنبور

 

تا پچ پچ سنگها را دیدم تازه فهمیدم

 

هولمان داده اند از بالا

 

مهم نیست

 

آمده ام که آدم باشم

 

اگر نه تنها

 

تنها

 

آدم باشم/

 

       ...... کمی بهارانگی در شعر (البته اگر) جز خبر تلخ رقص دوباره ی زمین در درود و بروجرد

ما بقی هر چه شنیدیم نسبتا خوش بود . به هر حال انسان وتاریخ ظاهرا لاینفک های

جهانند .از غار که بیرون زدیم تا حالا که از برجهای کبریتی بیرون می زنیم راه چندانی نرفته ایم

جز اینکه سیگارمان را با فندک روشن کنیم و به جای پوشاندن عورتمان با برگ حالا از شورت اسلیپ

استفاده می کنیم میخواهم این را بگویم که شاید دغدغه ی انسان وتاریخ مرا به شعر "مادرانه " رساند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 2:17  توسط سامان بختیاری | 

بی رو ....

بایستی از سرت بگذرد این آب

 

بی در ....

باور کن خفه ام میکند استخوان ماهی که شبها می خورم .

بیابانی که در تو خوابیده مجنون نمی خواهد .

 

زنگی باشد  و... تو

زنگ بزن تا این دیوانه را به کوهی درهمین حوالی بسپارند .

 

مرا که بدوشی گاوی می شوم . مو

                                          

                                             حیا

عامو ببین پروانم ًو

حرف میزن

          نی زن

              نه زن

                  زن بوام  نه ننه ها

عامو ببین

زنگ زدم  رنگ زدم

هی خودم و با سنگ  زدم

 

دیوانه ای که در تو شیهه می کشد من اسبم

باور کن شبیه تو نبود کسی که از زانوانم بالا زد

و هی نفس نفس بزنی

که برسی به هرجای این لخت

 

دارد راه را به منتها الیه سمت پوچ می کشاند این آواره

بایستی از سرت بگذرد این کلاه

این زندگی فقط با مرگ بیرون میرود از سر

راستی پرنده بگو در مسیر ابرها

 

جایی برای تخم گذاری ما  می بینی ؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 1:44  توسط سامان بختیاری | 
نشسته ای روی نت آخر و

تار می زنی

حالا که گیج می شوی از سمفونی مرگ

پاهایت را بلند کن.

چهار پایه زمین را نگه میدارد

تار شکسته ات را

آویزه ی گوش دیوار باید کرد. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 18:0  توسط سامان بختیاری | 
برای شروع شاید بد نباشد

راستی سلام

آفتابی در خانه

آفتابگردانی در دل

گلی که میوه می دهد

وقتی نگاهش به گلدانها می افتد

ابر می شود و

می ریزد

بر آبچکان روی ظرفشویی

چقدر سهمت از زندگی کم است

خانم (لام )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 17:46  توسط سامان بختیاری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند

نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام

پیوندهای روزانه
شعر من در پیاده رو
شعر من در جغد (کارگاه شعر وداستان )
پگاه احمدی
انجمن مجازی شعرو ادب ایران
انجمن مجازی شعرو ادب ایران
آوای قلارنگ (سعید رنجبر)
سامان بختیاری در کتاب شعر
معمارستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
پیوندها
متن همیشه مسافر است
یک ردیف دندان شکسته
واران
صدا (حسین شکربیگی )
هیچ اتفاقی نیافتاد
چای تلخ
مهر ایلام
شبلی
گاه ی
موش صحراهای جهان
مثل کسی که کیست
مظاهر شهامت
چو یر (مجله شعر ایلام )
صحنه ها (شعر ,داستان,نقد,...)
بی نشان
سمت در یا (یداله شهرجو )
کلاغ (ویژه شعر . داستان )
آتی بان (شعر.داستان .نقد)
جن و پری (شعر.داستان.نقد)
شعر من در سایت کلاغ
شعر من در سایت جن و پری
شعر من در سایت آتی بان
شعر من در سایت عروض
شعرمن در سایت ماه مگ
شعر من در سایت وازنا
شیدا محمدی
رسول
کوتاه نوشته های معاصر
جغد (کارگاه شعر و داستان )
تیرداد راد (ترانه بازی )
باران سپید (اراده گریز از شعر )
اسماعیل مهرانفر (اسماعیل آباد)
سید محمد آتشی (آمارانت)
علی ایرانژاد (قانون سیب )
عبدالحسین فخرایی
مصطفا فخرایی
آرش نصرت الهی
هرمز علی پور
آفاق شوهانی
سایت پسا مدرن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان