![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
با ورم نمی شد چشمام و مالیدم . اشتبا ه نکرده بودم .سه تا دختر این وقت شب دم در خونه ی من . با چشم گریون . گفتم بفرمایید ؟ شما ؟ ــ مااااا دخترای ننه دریا. ــ خب فرمایش ؟ ــ والله عمو صحرا همه رو جمع کرده با خودش آورده تا اینجا اونم پرسون پرسون . ــ خب که چی بشه ؟ جمله ام که تمام شد به ساعتم دیدی زدم بله ۳ بامداد بود. کوچه تاریک تر از صحرا .سوت و کور پیرمردی از تاریکی بیرون آمد با ظاهری خشک و کلاهی نمدی چپقش را چاقید و دستش را دراز کرد .چه دست زبر و ترک داری بود ــ سامان بختیاری تویی ؟ ــ امرتون ؟ ـــ جلدی پاشو راه بیافت کلی آدم منتظرن . ـــ این موقع شب کجا ؟ چرا ؟ کوچه را برانداز کردم پیرمرد شمرده شمرده گفت : مش قادر صابون پز و می شناسی ؟ماشین گرفته تا این جماعت راهی شن . اون پسره رو می بینی با پالتو گشاد اون چوق الف . اون یکی با پوتینای بدون بند همون که بیل دستش اونم غلومیه .پیرمرد رو دیدی بابا حوض ترتریه .اونم که ننه دریاس .اون دوتا که نزدیک تیر چراغ برق روی کاناپه لهستانی نشستن آقا وخانوم تنابندن کمی دور تر از بقیه خانم مسنی با لباسی موقر عرض کوچه راقدم می زد.پرسیدم عمو جون اون خانوم با کلاس کیه ؟ ـــ صدات و بیار پایین اون آیـــــــــدا س . ـــ حالا کجا باید بریم ؟ ـــ امام زاده طاهر . گفتم : دوباره ؟ هر سال هرسال ؟ حالا کی می خواد تیکه سنگارو پیدا کنه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:46 توسط سامان بختیاری |
|
|
سنگ قبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
با ورم نمی شد چشمام و مالیدم . اشتبا ه نکرده بودم .سه تا دختر این وقت شب دم در خونه ی من . با چشم گریون . گفتم بفرمایید ؟ شما ؟ ــ مااااا دخترای ننه دریا. ــ خب فرمایش ؟ ــ والله عمو صحرا همه رو جمع کرده با خودش آورده تا اینجا اونم پرسون پرسون . ــ خب که چی بشه ؟ جمله ام که تمام شد به ساعتم دیدی زدم بله ۳ بامداد بود. کوچه تاریک تر از صحرا .سوت و کور پیرمردی از تاریکی بیرون آمد با ظاهری خشک و کلاهی نمدی چپقش را چاقید و دستش را دراز کرد .چه دست زبر و ترک داری بود ــ سامان بختیاری تویی ؟ ــ امرتون ؟ ـــ جلدی پاشو راه بیافت کلی آدم منتظرن . ـــ این موقع شب کجا ؟ چرا ؟ کوچه را برانداز کردم پیرمرد شمرده شمرده گفت : مش قادر صابون پز و می شناسی ؟ماشین گرفته تا این جماعت راهی شن . اون پسره رو می بینی با پالتو گشاد اون چوق الف . اون یکی با پوتینای بدون بند همون که بیل دستش اونم غلومیه .پیرمرد رو دیدی بابا حوض ترتریه .اونم که ننه دریاس .اون دوتا که نزدیک تیر چراغ برق روی کاناپه لهستانی نشستن آقا وخانوم تنابندن کمی دور تر از بقیه خانم مسنی با لباسی موقر عرض کوچه راقدم می زد.پرسیدم عمو جون اون خانوم با کلاس کیه ؟ ـــ صدات و بیار پایین اون آیـــــــــدا س . ـــ حالا کجا باید بریم ؟ ـــ امام زاده طاهر . گفتم : دوباره ؟ هر سال هرسال ؟ حالا کی می خواد تیکه سنگارو پیدا کنه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:19 توسط سامان بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند
نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام |
|
RSS
|