![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
©از این سینما که بگذریم .... صحنه می ریزد در جیبم و فوتونهایی می بارند بر کلاهی مستعمل بعد کسی سر در می آورد از کفشهایی تیره و این عصا چقدر ساده چاهی در دلمان می جوشاند پرده که می افتد آخرتی زیبا تر از خیام می رقصد به نشستن عادت داریم و صندلی همیشه ی ذاتی است می نوشمت و راهی می شویم در خیابانی که تلخی این قهوه حق هر شعری است وعده دادند یا می دهند ظاهر می شویم در نگاتیوهایی که معلوم نیست از کجا؟ تا این خاک از صحنه راهی برود طولانی از کشاله ی دختر لر افتادیم ما فیلم شدیم فیلم خبر نداری که آن کلاه چقدر چرخید تا مدور سری بشود خالی خبر نداری چارلی کوچک من خبر نداری /
به چویر هم سر بزنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:57 توسط سامان بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند
نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام |
|
RSS
|