![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
گاهی که دستت به جایی بند نیست و کلافه ای خسته ای از ماموریتی اداری که ازتهران برگشته ای و
تازه یادت بیاید
که چه کاج هایی چه شمشادهایی شاهد بودند که نشستی و گفتی حسین (خدنگ )دوست دارم ویراستاری مجموعه رو به عهده بگیری پرسیدی :اسمش و چی گذاشتی؟
گفتم :
زنگ آخر جهان .
روزي دستي به زمين بايد داد
به رسم بدورد
با بوسه اي به عمق چشمهاي ماه بايد رفت
تاخنكاي هفت آسمان بعد از ظهر
من از مسيردردهاي مادرانة زن گذشته ام
تا انحناي ابروانِ تو
با انقباض اين عضلة سرخ عاشق شده ام
ما در قالب هندسه اي منظم
در زمين چرخيديم
حالا بايد از گياه عذر بخواهيم
حتا از باد كه پنجره به رويش بسته ايم .
روزي كه به زنگ آخر جهان برسيم
بايد براي خورشيد و اين همه آبي
كلاه از سر برداريم
چه فرق مي كند با قطار چند عصر
به فرشتگان بگوئيد
چشمهايتان را ببنديد
لُخت آمده ايم كه بگذريم
چيزي نپرسيد /
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:13 توسط سامان بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند
نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام |
|
RSS
|