![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
.... همیشه عینک
میتوانید بنشینید مهم نیست هر صندلی که خالی دیدید دارد شروع میشود . لطفا بنشینید. کجا ؟ همین جا هاااا آه همین کنار برای شنیدن یک شعر همیشه عینک نمی خواهد کمی بوی تند لذت کافیست . داشتم میگفتم . می گفتم ؟ از خداحافظ که پیاده شدیم قطار سرنوشت خودش را رفت و ما خودمان تو سی خودت رفتی و من سیمرغ چه می دانستم . تا راهی بشوم به وادی کلمات . گفتم که برای نوشتن یک شعر عصرانه ای کافیست . در چشمهات قهوه ای تند بخار می شد و وردی که ته می کشید در من چه کلماتی که رژه میرفتند . فوت کن پسر فوت اجی مجی لا جهنم هنوز که پا برجایی هر چه بود قهوه ای تند مهارش نکرد این سرنوشت سگی را . همه چیز مهیاست فنجانی که بر جاذبه ی میز لم داده و انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است . ما که هیچ بماند برای شاملوهای قدو نیم قد که شاعرند . با این همه واژگان مسلح با ید خودمان را گیر نمی دادیم که زندگی رنگ دیگری می شد. ببخشید برای دیدن این شعر بلیت دارید؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37 توسط سامان بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند
نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام |
|
RSS
|