![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
سلام به تمام دوستانی که در شعرشان نفس می کشم .نمی خواهم چندان بنویسم . فقط :
زنگ آخرجهان مجموعه ای بود از من که در ۸۳منتشر شد .در گرماگرمی که هنوز شعر ۸۰مسیرش را نیافته بود و می رفت که شاعران تازه با بیرون رفتن از زیر سایه هفتادیها دهه ی جدیدی را در شعر رقم بزنند که خوشبختانه الان به آنجا رسیده اند . و اما : زنگ آخر جهان برای من زده شد . و آن را به خاطراتم سپرده ام . می خواهم بگویم در این سه سال دوستان فراوانی با نقدشان مرا راهنمایی کردند . که همه شان را می ستایم .اما به رسم حرمت نگاه داشتن .نقدی را که باران سپید عزیز بر این مجموعه داشت را در این پست می آورم . به امید موفقیت شاعران نسل تازه ی ۸۰ که تلاش شد تا این جوانه ها سر بر نیاورند که خوشبختانه اکنون در قامت درختی تناورند.
به بهانه ی دیدار با مجموعه شعر سامان بختیاری خطر بیخ گوش زنگ آخر است!!! .............. باران سپید « زنگ آخر جهان » ، مجموعه شعریست از سامان بختیاری که در اسفند 83 توسط انتشارات داستان سرا در 80 صفحه با 41 شعر به چاپ رسیده است. طرح روی جلد که کاری از سیاوش برادران است ساعت شماطه داری را نشان می دهد که در ساعت دو و ده دقیقه در حال جیغ کشیدن است! که فکر می کنم نوشتن درباره طرح جلد را بگذاریم برای وقتی دیگر شاید حالا هم برای نوشتن در باره ی زنگ آخر دیر شده باشد . اصولا در باره ی نوع حروف چینی و یا طرح جلد و دقت چاپ هم در اینجا حرفی نمی زنیم.
اگر به طور کلی به این اثر بپردازیم ، می توانیم تا حدودی مختصات زبانی ، ادبی و حتی فکری شعر دهه 60 تا اوایل 70 را در آن بیابیم: لغات و ترکیبات فارسی امروز، تنوع موضوعات در کل اثر، اشاره به مسائل خصوصی زندگی، توجه به مسائل اجتماعی ، در نظر داشتن مخاطب معمولی،استفاده خودآگاه از سمبل ها و نشانه ها و تلاش در بیان نمایی از حقیقت ...! آنچه که در اکثر شعرهای این اثر کاملا ملموس است، روائی بودن آن و استواری و پیوستگی سطور در محور عمودیست به طوری که سطرها صرفا جهت انسجام روایت توالی منظمی دارد و این توالی سبب شده نتوانیم یک سطر را از کل متن منفک بدانیم. به قولی حذف هریک از سطرها در مسیر روایت و فهم مخاطب !! ایجاد اختلال خواهد کرد . در واقع در یک ارتباط فرامتنی می بینیم که متن تحت تاثیر داستان قرار گرفته ( به سوی داستان وارگی پیش می رود ) به نحوی که عنصر روایت در آن اهمیت زیادی یافته و برجستگی خاصی دارد .اگرچه برای حفظ شاعرانگی متوسل به تصاویری انتزاعی شده و به زیبایی از پس آن برآمد اما نمی توان تصاویر از این دست را در فضای شعر امروز قرار داد چرا که نگاه امروزی به تصویر خود تحول یافته و نگاه شاعر امروز به موضوع تصویر خود می تواند محل مناقشه ی بسیار باشد. لیکن در فضای اشعار دهه های گذشته می توان از این رو یه کارهایی را مشاهده نمود . ( شعر بانو – ص 18 ) از پس پنجره خیره در انتهای شهر آه می کشد آینه را بانو را می گویم نشسته در روز – این آفتاب همیشه – به فکر منجوق دوزی پیراهن شب است . . . *** رفتار مستقیم گاهی سطرها آنقدر در برخورد مستقیم قرار می گیرند شعار زده می شوند که به نظر می رسد مولف می خواهد یک دریافت قطعی را به مخاطب تحمیل کند. (شعر بانو – ص 19) زندگی را قسمت می کند دشت را کوه را شهر را نه شهر را نه دشت را با قاب پنجره به دیوار زده است . . . در برخی از قسمت ها با زیاده گوئی و کش دادن یک فضا رو به رو می شویم که حس جدیدی را برای مخاطب به همراه ندارد. جز این که این دراز نویسی های بی مورد ما را از ادامه ی متن به گمان تکرار مکررات باز می دارد. (آقای شعر- ص 7) تخم شب می شکنم تا زرده خورشید سرخ کنم با فنجانی قهوه یا شاید چای پیش از چکاندن حنجره خروس یا تحریر خوانی هر پرنده دیگر هر صبح شعری دم می کنم ...
دست زنی را بگیرم و به تختش بدوزم شاید اگر دوستش داشتم در امتداد تخت به قرص های خواب عاشق نمی شد.
تا کوزه در آب کف بزند و کسی در آن طرف رود گلی به آب بسپارد *** آنچه می نویسیم برای نوشتن کافیست ! توقع داریم مولف از زیاده گوئی ها اجتناب کرده به ایجاز برسد. حتی ترجیح می دهیم که کمتر دچار کلی گوئی شده به اجزا بپردازد. اما متاسفانه کلی نگری و زیاده گوئی در برخی از سطور آزار دهنده است. امید وارم مجبور نباشم توضیح داده و تاکید کنم که ایجاز الزاما برای کارهای بلند اطلاق نمی شود و نفس درازگویی بی مورد که باعث گشتن به دور خود می شود مورد نظر است .
من که به کوه بودن خود عادت دارم تا راست بمانم و به کوه نرسم (قصه – ص 25) من اما خورشید را روشن نکرده ام که فوتش کنم . . . در برخی از شعرها به حس رومانتیک ملموسی می رسیم که می شود اقرار کرد شاعر در ابراز و به تصویر کشیدن آن توانائی کافی را دارد اما به جسارت لازم نرسیده است.
می خواستم ابراهیم تر از آتش بسوزم در عمق چشمهات... (زندگی – ص 17 ) من تمامی خودم را به تو می دهم ای عشق بی هیچ مزاحم تازه ای. *** می دانستم که شاعراست این ! در جاهای محدودی از اشعار این کتاب به سطوری بر می خوریم که جملات به سمت محاوره شدن متمایل می شوند و می بینیم در همین جاهاست که شعر جذابیت و دلچسبی خاصی را با خود به همراه می آورد. در واقع در سطرهائی که شاعر از فخامت ( براق شده بود به چشم های سیاهی... یا کرم ها خنیاگران زندگی اند ( وصیت نامه – ص 41 )) می کاهد و به صمیمیت می رسد، شعر مطلوبتری را خلق می کند..
کسی نیست که دست حافظ مادر مرده را بگیرد و به آن طرف پل ببرد آقا شراب تلخ می خواهد شاخه نباتش گم شده است...
• مرداد 55 – ص 14 • همین جوری – ص 52 برای این دوست گرامی موفقیت های بیشتری را آرزو دارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:38 توسط سامان بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند
نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام |
| پیوندهای روزانه |
|
پگاه احمدی انجمن مجازی شعرو ادب ایران انجمن مجازی شعرو ادب ایران آوای قلارنگ (سعید رنجبر) سامان بختیاری در کتاب شعر معمارستان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|