![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
بی رو .... بایستی از سرت بگذرد این آب بی در .... باور کن خفه ام میکند استخوان ماهی که شبها می خورم . بیابانی که در تو خوابیده مجنون نمی خواهد . زنگی باشد و... تو زنگ بزن تا این دیوانه را به کوهی درهمین حوالی بسپارند . مرا که بدوشی گاوی می شوم . مو حیا عامو ببین پروانم ًو حرف میزن نی زن نه زن زن بوام نه ننه ها عامو ببین زنگ زدم رنگ زدم هی خودم و با سنگ زدم دیوانه ای که در تو شیهه می کشد من اسبم باور کن شبیه تو نبود کسی که از زانوانم بالا زد و هی نفس نفس بزنی که برسی به هرجای این لخت دارد راه را به منتها الیه سمت پوچ می کشاند این آواره بایستی از سرت بگذرد این کلاه این زندگی فقط با مرگ بیرون میرود از سر راستی پرنده بگو در مسیر ابرها جایی برای تخم گذاری ما می بینی ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 1:44 توسط سامان بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
از اینکه سامان بختیاری هستم بماند از اینکه دنیای مجازی هم ارزش زیستن دارد بماند
نام وبلاگ به خاطر مجموعه شعری است با همین نام |
|
RSS
|